تنها راه تغییر یافتن یک تصمیم واقعی است.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان آخر خوش شانسی | hadis_s کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان آخر خوش شانسی | hadis_s کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : آخر خوش شانسی

نویسنده : hadis_s کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب (مگابایت) : ۲٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۲ مگابایت (epub)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

تعداد صفحات : ۲۳۵

خلاصه داستان :

شاید هرکسی نغمه رو ببینه فکر کنه چقدر این دختر خوشبخته و چقدر بی خیال ، ولی همه ی اینها یه نقابه…
یه نقاب از بهترین بودن، یه نقاب از خوشبخت بودن…
اونم یه دردی داره… مثل همه ی ما… درد نداشتن خانواده…
یه مشکلی داره… مشکلی که از نظر خودش غیر معمولیه…
این نقاب کی کنار میره؟
وقتی یه نفر با حضور بدون انتظارش و حرفاش زندگی نغمه رو از این رو به اون رو میکنه.

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از hadis_s عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

قسمتی از متن رمان :

از توی اتاقم بیرون زدم،انقدر عجله داشتم که جلوی پام رو ندیدم و پام به اسباب و اثاثیه ای که وسط خونه ولو شده بودن گیر کرد و سکندری خوردم.
دستم رو دراز کردم که یه چیزی رو بگیرم که نیوفتم ولی چون من یکی اخر خوش شانسی هستم اباژور اتاق خواب تارا جلوی دستم بود و گرفته بودمش.
اباژور هم که اخر مقاومت بود.
هنوز چند ثانیه از سکندری خوردن و گرفتن اباژور نگذشته بود که خودم با اباژور و تمام بار و بندیل توی دستم پهن شدیم کف پذیرایی و با صورت خوردم زمین.
زیر لب لعنتی بر این خوش شانسی فرستادم و سعی کردم بلند بشم که دوباره پام به چادر گل داری که سرم بود گیر کرد و افتادم.
-اه توف تو ذاتت.ببین چه دردسری درست کردی.بدنم داغونه.
این دفعه سعی کردم دقت بیشتری از خودم نشون بدم و بلند بشم.
سریع چادر گلدارم رو پیچیدم دور خودم و کیف پولم رو برداشتم و پله های اپارتمان رو یکی دوتا و درحالی که دقت میکردم نیوفتم اومدم پایین.
سریع در اپارتمان قدیمی رو باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم تارا با مرد کامیونی دیدم که داشتن جروبحث میکردن.
کارگرای بیچاره هم یه گوشه ایستاده بودن و به این دوتا نگاه میکردن.

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز