برخي برده به دنيا مي آيند، ديگران برده مي شوند و باز عده اي به سوي برده داري جذب مي شوند.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان آیسان | almaramanda کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان آیسان | almaramanda کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : آیسان

نویسنده : almaramanda کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب (مگابایت) : ۲٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۳ مگابایت (epub)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

تعداد صفحات : ۲۷۷

خلاصه داستان :

داستان درباره ی دختریه به اسم آیسان که نقش اصلیه . دوست داره روی پای خودش وایسه و مستقل زندگی کنه تمام سعی خودش رو میکنه که دانشگاه یه جا دیگه در بیاد در این بین شخصیت های دیگه ای هم وجود دارن که باشون آشنامی شید …

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از almaramanda عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

قسمتی از متن رمان :

وای دوباره دیربیدار شدم خداکنه سرویس نرفته باشه بلندشدم وسریع اماده شدم تاپام واز خونه گذاشتم بیرون سرویسمم رسیدهمیشه این کلاسا رودوست داشتم هرسال بعداز مدارس این کلاسا تشکیل می شدسوارسرویس شدم وبه اقای توانی که راننده بود سلام کردم بعدمثل همیشه نزیک ترین صندلی که دیدم نشستم بعداز ربع ساعت به مدرسه ای رسیدیم که کلاسا ی تابستانه دراونجااجرامی شداز سرویس پیاده شدم ووارد مدرسه شدم مثل مدارس که بایددنبال کلاس می گشتیم راه افتادم تادنبال دری بگردم که روش نوشته باشه چهارم دبیرستان داشتم نوشته هاروازنظرمی گذروندم
دوم دبیرستان ،سوم دبیرستان،اهاپیداش کردم چهارم دبیرستان واردکلاس شدم کلاس خالی خالی بودهنوزهیچکس نرسیده بود داشتم به گوشه وکناره های کلای نگاه می کردم که صداگوشیم بلندشدمبایلم ازجیبم دراوردم ونگاهی بش انداختم مثل همیشه تیام بم اس داده بودنوشته بودکجایی ؟
نوشتم رسیدم توکجایی ؟نوشت توراهم
تیام همیشه صبحایی که باهم کلاس داشتیم بم اس می داد یامن بش اس میدادم که کجایی ؟ کی میرسی؟میای یانه ؟
تیام یکی ازبهترین دوستام بودکه از راهنمایی تاحالاباهم بودیم همینطورداشتم کلاس ونگاه می کردم که دیدم دربازشدو باران داخل شدبارانم یکی دیگه ازدوستامون بودمن وباران هم محله ای بودیم ولی یکسال پیش ازاون محله رفتیم ولی بازم توراهنمایی ودبیرستان باهم بودیم
باران دختری باچشمانی درشت به رنگ قهوه ای روشن وپوستی سفید ویکذره تپل باران بچه اخریه خانواده بوددوتاخواهربزرگ داشت که ازدواج کرده بودندازهمه ی مابیشتر دخترشادوشنگول والبته ریایی بود
تیام هم دختری بودباچشمانی به رنگ قهوه ای وپوستی سفید خوش هیکل ومدرن تیام هم عین باران بچه اخری خانواده بود ولی برخلاف باران سه تابرادبزرگتر خودش داشت
من :سلام بارانی چطوری ؟
باران :سلام ایسان خوبم
من : چته گرفته ای؟
باران : خوابم میاددیشب اصلا نخوابیدم . خوابم نمی بردتیام هنوز نیومده
اومدم بگم نه که صدای تیام وشنیدم
تیام : سلااااااااااامممم
هردوجوابش ودادیم و جفت هم نشستیم
کم کم بقیه هم اومدن
باران روکرد به تیام وگفت :کلاس داره شروع می شه پارسانمیاد؟
تیام :نه مثل همیشه خانم خواب مونده ماروسرکارگذاشته
پوفی کشیدم پریسا هم یکی دیگه ازدوستامون بودکه باهممون فرق داشت پارسا صداش میزدیم دخترخیلی باحالی بود نه از لحاظ خانواده یاقدواینجورچیزا بلکه بخواطراخلاقی که داشت دختری باصورت بامزه ورفتاری پسرونه همیشه به عنوان پسربه دوستامون اس می داد عاشق خوابیدن بود بیشتر اوقات غایب بود مدیرمون ازدستش کلافه بود پایان مدارس قول می داد که تابستون بیاد اخرم نمیومدخواب می موند

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز