قدر زمان حال را بدانید که گذشته هرگز برنمی گردد و آینده شاید نیاید.(گالیله)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان بد قدم | naskar کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان بد قدم | naskar کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : بد قدم

نویسنده : naskar کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب (مگابایت) : ۳٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۳ مگابایت (epub)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

تعداد صفحات : ۳۳۷

خلاصه داستان :

سحر دختری آرام و سر به زیری است. در مدت زمان کوتاهی اتفاقات تلخی در دنیای او می افتد که یکی از آنها مواجه شدن با خرافات و سستی ایمان اطرافیانش است. تا جایی که خودش هم کم کم به این باور میرسد که شاید حق با آنهاست… شاید او بدقدم است …

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از naskar عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

قسمتی از متن رمان :

“رضا بیست وشش ساله شاگرد مغازه فرش فروشی پدرش” این کلمات در سرش رژه می رفتند حتی یک کلمه ازدرس تاریخ را نمی فهمید.فردا آخرین امتحانش بود. با اتمام امتحانات نهایی بالاخرهنفس راحتی می کشید.البته اگر آقاجان در مورد خواستگاری فردا چیزی نمیگفت.همین یک ساعت پیش بود که خانم جان صدایش زده وگفته بود که آقاجان کارش دارد.باید حدس میزد موضوع مهمی در پیش است وگرنه معمولا آقاجان خیلی با او کار نداشت.فقط گهگاهی سوالات معمولی در مورد درس و امتحاناتش میپرسید.وقتی به طبقه پایین رفته بود لبخند محو خانم جان از چشمش دور نمانده بود.روبروی آقاجان با فاصله روی زمین نشست و گفت :” بله آقاجون با من کاری داشتین؟
” آقاجان فنجان چایش را روی نعلبکی گذاشت وگفت:” داشتی درس میخوندی؟” –” بله فردا امتحان آخرمه” -“چه خوب یعنی دیگه درست تموم میشه یعنی دیگه درس تعطیل؟” سحر که از این حرف کمی جا خورد با تعجب گفت:” یعنی چی تعطیل؟!” _”خب بعد از اینکه امتحان فردا تموم بشه…دیگه دیپلم میگیری…خب یعنی درست تموم میشه دیگه.” آقاجان هیچ وقت مخالف درس خواندن سحر نبود یعنی سحر تا آن موقع چنین فکری میکرد. خیلی آرام جواب داد:” بعد از اون باید پیش دانشگاهی بخونم.” آقاجان با تک سرفه ای کرد وگفت :” دختر که شوهر کرد دیگه اختیار درس خوندن یا نخوندنش با شوهرشه.البته پیشنهاد خودم اینه که دیگه ادامه ندی…آخه این جور کارها آدم رو از خونه داری و شوهرداری می ندازه.
” سحر که هم خیلی تعجب کرده بود و هم خجالت می کشید به آشپزخانه نگاه کرد تا شاید خانم جان در حرف زدن کمکش کند.وقتی دید خانم جان سرش را با ظرف شستن گرم کرده و وانمود میکند چیزی نمیشنود دوباره نگاهش رابه سمت فنجان خالی آقاجان کشید و گفت:” متوجه نمیشم.” _”قرار شده فردا عصر برات خواستگار بیاد.ثریا خانم برای پسرش…همسایه ی سر کوچه.” سحر نمی دانست چه چیزی باید بگوید تمام جسارتش را جمع کرد و گفت:” برای هر دختری خواستگار میاد ولی حتما که نباید جواب مثبت بده.” آقاجان که توقع شنیدن این حرف را از دختر آرام وسر به زیرش نداشت گفت:” مگه قراره تا آخر عمرت توی این خونه بمونی؟” سحر ترسید وجواب داد:” منظورم این نبود” _”پس منظورت چی بود؟

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز