تنها راه تغییر یافتن یک تصمیم واقعی است.
خوش آمدید - امروز : شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

Be Bale Siaham Negah Nakon دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

1 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نام رمان : به بال سیاهم نگاهی نکن

2 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نویسنده : nasim ts کاربر انجمن نودهشتیا

3 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب (مگابایت) : ۲٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۲ مگابایت (epub)

11 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

4 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : ۲۳۹

14 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) خلاصه داستان :

در مورد دختریه به اسم شاداب که زندگیش همیشه واسش بازیه و هیچ چیزی رو جدی نمی گیره ، زندگی شاداب یه جورایی مبهمه واسش از شغل پدرش گرفته تا آینده ی خودش و از بچگی پیش مادربزرگش بزرگ می شه تا اون می میره و مجبور می شه کنار مادر و پدرش زندگی کنه و به خاطر شغل پدرش واسش محافظ می ذارن که رابطه ی خیلی خوبی باهاش برقرار می کنه و تنها دوستش می شه اما اتفاقی که برای محافظش می افته باعث می شه تا به زندگیش یه جور دیگه ای نگاه کنه و خود واقعیشو پیدا کنه و با بالای سیاهش توی دنیای جدید و واقعیش پرواز کنه ….

5 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

6 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) پسورد : www.98ia.com

7 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) منبع : wWw.98iA.Com

11 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) با تشکر از nasim ts عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

pdf دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

21 دانلود رمان به بال سیاهم نگاهی نکن | nasim ts کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

با صدای در از خواب پریدم، خیلی خوابم می یومد شب قبل تا ۴ بیدار بودم نوری که از کشیده شدن پرده توی چشمم زد اذیتم کرد و پتو رو روی سرم کشیدم .
با صدای رضا خودمو به اون راه زدم که پتو رو از روم کشید از تعجبم چشمام خود به خود باز شد، رضا پتو رو از روی من کشیده بود اونم وقتی حجاب نداشتم؟
چشمامو باز کردم و به رضا نگاه کردم که چشماشو بسته بود و داشت پتو رو از روم می کشید یه کمی نگاش کردم این محجوب بودنش منو کشته پتو رو آزاد کردم و شالو انداختم سرم و گفتم:
– نگاه کن دیگه شال سرمه
– شاداب به خدا اگه سرت مثل اون دفه باز باشه به حسابت می رسم
– خیلی خوب بابا نگاه کن خفم کردی خوب چرا نمی ذاری یه روز من به عشقم برسم ساعت چنده؟
– هشته پاشو بابات گفته واسه صبحونه بری پایین
– بابام دیگه کیه ؟ ناصر خودمون
– شاداب یه کم مودب باش پاشو ببینم برو پایین تا مامانت منو خفه نکرده
– برو بیرون تا بیام
رضا از اتاق بیرون رفت و به زور از تخت خواب پایین اومدم و لباسامو پوشیدم که مثل هر روز صبح نگاهم به عکس خودمو رضا افتاد که روی میزم بود ،رضا محافظم بود تقریبا سه سال بود که باهام بود اما بیشتر دوستم بود به جز اون و شهروز هیچ کسیا نداشتم البته نمی دونم چرا محافظ داشتم چون هیچ اتفاقی یا تهدیدی تا حالا واسم نبوده به جز یه مورد که یه بخت برگشته ای اومده بود توی خونه و بیچاره نمی دونست به جای خونه توی بیمارستان روانیا اومده و اخرشم نمی دونم چه بلایی سرش آوردند ،ناصر مثلا بابام بود و می گفت مامور اطلاعاته که خودشم می دونست باورم نشد چون حتی یه کارشم با ادم جور در نمی یومد ،شاید واسه محافظ و این چیزا می خواسته با این شغل دهن منو ببنده نمی دونم در هر حال نمی خواستم در موردش فکر کنم به من مربوط نبود که اون چیکارست ،با صدای رضا درو باز کردم و بیرون رفتم هیچ وقت جرات نداشتم اذیتش کنم خیلی هیبت داشت شهروز می گفت شبیه غولاست و هیچ ظرافت انسانی نداره اما من دوستش داشتم خیلی مرد خوبی بود و همینطور وفادار
پایین رفتم همه دور میز جمع بودند حتی سمیرا مامانم و این عجیب ترین اتفاق زندگیم بود سمیرا نگام کرد و همین طور که داشت کرم روی دستشو ماساژ می داد گفت :
– چیه ؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟
– هیچ چی چی شده مامی جونم صبح زود بیدار شده ؟ یه وقت پوستت خراب نشه
ناصر حرفمو قطع کرد و گفت :
– شاداب با مادرت درست حرف بزن لحنتا درست کن
– مادرت؟ چه لفظ قلم اخه هر وقت بهش می گم مامان جلوی دوستاش می گه زهر مار اما خداوکیلی بیشتر شبیه فیونا شده اون پوست سبز روی صورتتم بهت می یاد
– بس کن دیگه بشین

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز