گنج هائی که در قلب هستند ، قابل سرقت نیستند.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان تلخ | هما شیرازی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان تلخ | هما شیرازی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : تلخ

نویسنده : هما شیرازی کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۴٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۴۲۷

خلاصه داستان :

داستان زندگی مردی ۳۰ ساله است که با مرور دفتر خاطرات صمیمی ترین دوستش که به علت نامعلومی دست به خودکشی زده خاطرات تلخ گذشتشو روز و شب بازسازی میکنه. از طرفی دختر جوانی وارد جریان زندگی این مرد میشه که ناخواسته مشکلاتشون به هم گره میخوره و این مرد تصمیم به حمایت همه جانبه از زندگی آشفته دختر میکنه. در طول رمان دختر کم کم به گذشته مرد پی میبره و از علت واقعی طلاق و ناپدید شدن خواهر مرد با خبر میشه. داستان با شیب کند به سمت اوج ، یعنی درگیر شدن روحی این دو در حال پیشرویه که با ورود زنی از گذشته مرد، همه چیز به قعر چاه دوری سقوط میکنه. بعد از چند سال بر حسب اتفاق مرد و زن داستان به هم برخورد میکنن ولی آیا کسی این وسط مرد عمل هست؟

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از هما شیرازی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

در حال خشک کردن موهام با حوله بودم که وارد اتاق کارم شدم.از صحنه ای که دیدم چشمام گرد شد، رعنا پشت میز کارم نشسته بودو داشت با خیال راحت آلبوم عکس روی میز رو نگاه می کرد.انقدر غرق تماشا بود که حتی متوجه حضور من نشد.عصبی شدم و در رو کوبیدم به هم.از جاش پرید و آلبوم از دستش افتاد.
_ آقای آریان…..
_ میشه بگید اینجا چه….
بهتر بود اعصابمو کنترل می کردم
_با اجازه کی به آلبوم دست زدی ؟
سرش پایین بود و دستمال توی دستش رو مچاله کرده بود.
_ مگه با تو حرف نمیزنم؟می گم کی بهت اجازه داد بیای بشینی پشت میز من و به وسایل شخصیم دست بزنی؟
_ من واقعا متاسفم…قصد نداشتم به وسایل شما دست بزنم.آلبوم باز بود،منم داشتم میزتون و تمیز می کردم .چشمم خورد به عکس ها و چون زیبا بودن نگاهم افتاد به عروس.ببخشید.
_ پس فردام اومدی یه کشو رو تمیز کنی چند تا فیلم خانوادگی توش بود میذاری میبینی بعد می گی قصد فضولی نداشتم؟ از این به بعد هر وقت من تو این اتاقم اینجا رو تمیز میکنی.واضحه؟
_چشم آقا…بازم ببخشید.
از کنار در اومدم کنار و با دست اشاره کردم تا بیاد رد شه.اونم به سرعت از اتاق خارج شد.پشت میز نشستم و از داخل کشو سیگاری درآوردم و روشن کردم.آلبوم رو از زمین برداشتم و به جلد چرمیش خیره شدم.پس کی جرات این رو پیدا می کردم که راحت شم از دست این عکس های کذایی ، خاطرات مضحک و این بغض لعنتی.قرص روی میز رو با یه قلپ از آب بطری پایین دادم و گذاشتم اشک گونه هام رو تر کنه.
ماشین رو که تو پارکینگ پارک کردم چشمم افتاد به نریمان.تا ضبط رو خاموش کنم و پیاده شم ، به نقشه نریمان فکر کردم که چی اونو اول صبح کشونده شرکت.
_ صب بخیر.(بهش دست دادم. )
_ صبح جنابعالی بخیر.خیره.چه عجب از این ورا؟
_ تیکه میندازی؟ من که تا وقت بیارم میام پیشت. تویی که سالی یبارم پا تو مطب ما نمیذاری.البته این دم و دستگاه و اینقدر شلوغ کردن سرت ،همین که داری بهمون صب بخیر می گی جا شکر داره.
با هم سوار آسانسور شدیم و دکمه طبقه ۸ زدم.
_ باشه حالا تو بما تیکه بنداز.بگو.

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز