دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آن ها را آشکار می کند.(آنتوان چخوف)
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان حرمت عشق | یاسمن عزیزی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان حرمت عشق | یاسمن عزیزی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : حرمت عشق

نویسنده : یاسمن عزیزی کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۲ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۹۶

خلاصه داستان :

عشقی پر از دردسر ، بچه بازی های عشق ، نادیده گرفتن نیمی از خودت و سرانجام عاقبتی تلخ…

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از یاسمن عزیزی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

بعد از دوسال صمیمی ترین دوستام اومده بودند خونمون چون از محله ی قبلی اسباب کشی کرده بودیم و من اجازه بیرون رفتن باهاشون رو نداشتم به اجبار قبول کردند بیان خونمون. همه توی حیاط خونه که نه توی باغ نشسته بودند منو سارا که از همه صمیمی تر بودیم رفتیم تا ظرف میوه رو بیاریم تو حیاط.سارا نشست روی میز ناها خوری و با لبخندی گفت: هنوز عاشق نشدی؟
تو دل آهی کشیدم ویه سیب برداشتم و پرت کردم طرفش دوباره گفت: یعنی خفه شم؟ با لبخند گفتم: ممنون میشم. دست بردار نبود دوباره گفت: پس عاشق شدی! حالا چرا با پرخاش؟ بگو آبجی ما که غریبه نیستیم. اینقدر پا پیچم شد تا بلکه چیزی بفهمه اما من نم پس ندادم،دست آخر هم سرش فریاد زدم اما اون با پررویی گفت: خاک تو سرت تو اصلا آدم نیستی،بیچاره دخترای هم سن تو الان سر شار از عشق و احساسن اونوقت تو فقط بلدی سرت تو کتاب باشه و مسیر کلاسای مختلف رو بری.
گفتم:خوبه مثل شماها خودم رو بد بخت کنم؟ تو خودت چند بار به خاطر عشق و عشق بازی هات مریض شدی؟ اول دبیرستان یادته؟ امتحان فیزیک و زبان؟ افتادی نه؟ بقیه ش رو هم به لطف ماها قبول شدی!تازه من فقط سه موردش رو یادمه بقیه ش رو خودت بگو.
آه بلندی کشید از کارش خنده رو لبام نشست.با عصبانیت گفت: چیه درد من خنده داره؟
– دیدی خودتم میگی درد.حالا بده من نمیخوام درد بکشم؟ حالا بیخیال بلند شو بریم پیش بچه ها.
رفتیم پیش بقیه و کلی گفتیم و خندیدیم موقع خداحافظی مهشاد سارا رو فرستاد پی نخود سیاه و به ما پیشنهاد داد که برای سارا که تولدش دو روز دیگه ست جشن بگیریم و همه موافق بودند اما چون میدونستن که پدر و مادرم اجازه نمیدن شب بیرون باشم قرار شد خواهر راحیل همراه ما بیاد.
بعد از رفتنشون به مامان موضوع رو گفتم و اون هم بی چون و چرا قبول کرد. بعد از شام رفتم بخوابم که با دیدن عکس سارا یاد حرفامون افتادم. بی خوابی زد به سرم و کلافه شدم چون با وجود داشتن یه عشثق چند ساله هنوز توضیح کاملی راجع به عشق نداشتم. رفتم جلوی پنجره و دختر عموم رو صدا زدم: شاااااااادی… شادی… .
سرش رو از پنجره آورد بیرون و گفت: چته نصف شبی؟ عاشقم شدی؟ دلت برام تنگ شده؟ بگو عزیزم تعارف نکن.
– آره عشقم.بیا پایین که دارم دق میکنم از دوریت.

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز