آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش می ‏يابد! (قران کریم)
خوش آمدید - امروز : شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان خدایا من کجای دنیای توام؟ | hajar8686 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان خدایا من کجای دنیای توام؟ | hajar8686 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : خدایا من کجای دنیای توام؟

نویسنده : hajar8686 کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۳٫۲ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۳۰۲

خلاصه داستان :

قبر کَنَم در رابست. تق!
بغض گلویم پایین نرفت. می دانست می دانم قبر یک متر و چند متر ندارد.او بابیل زخم های کهنه اش با خروارها نا امیدی و بی کسی و سردی و نفرت و کینه ، داشت دفنم میکرد. می دانست می دانم مرده مرده است حتی وقتی نفس بکشد. می دانست می دانم مرده ای که دم و باز دمش زخمش زند در حال تاوان پس دادن است.

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از hajar8686 عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

قطرات باران روی شیشه سر می خورد و کش می آمد و یاد آور حس بلند شدن دست و پاهایم می شد که در آن روزها از ساق و شانه رشد تازه و درد آوری را تجربه می کرد. اعضایی که حس میکردم با دور شدن از محل طبیعی شان نحو ه ی استفاده از آنها را فراموش خواهم کردو دیگر قارد به کنترلشان نخواهم بود.گاهی حس می کردم همین الان است که کله پایم کنند. با ایستادن و قدم برداشتن و حتی نشستن بهبود نمی یافت. فکر میکردم قرار هم نیست هیچ شرشر آبی از آسیاب بیافتد تا جلویش را بگیرد و گردن گیرم نشود و خفه ام نکند. شاید در طول زمان زندگی ام اثر نیم گذاشت اما همه کیفیت شایسته ی آن را گرفته بود. نا امیدی از تمام نشدن رزوگار به وجود آمده ناله و فریاد می شد که مرا به هر کاری برای فروکش کردن شان وادار می کرد.
بیچاره هدی خدمتکار خانه ، که ترس و تعجب چشمانش هم نتوانست آرامم کند وقتی که داشت دلسوزانه تماشایم میکرد.
از شروع پاره کردن عکس ها تا ریز ریز کردنشان نمی دانم چقدر طول کشید . فشاری روی بازوانم حس کردم کسی از پشت به آنها چسبید . محکم و باقدرت!
_با خودت داری چی کار میکنی
حالا او بود که زمینه را برای طوری دیگر بودن آماده میکرد.کیفیتش را بهم میزد و تغییر میداد..نقطه ای دردناک به وجود می آورد نقطه ای ماشه ای که حس سفتی در گردن و شانه ام که همراه با ضعف و گرفتگی از فشار زیاد عصبانتبود را تشدید میکرد. انگار تاره های صوتی دراز شدنه ام در آنی کوتاه میشدو دست و پاهایم سریع به اندازه ی سابقش می رسید و بعد کوتاه و کوتاه تر میشد ومن خسته از این کش و واکش با دهانی که مزه ی خرمالوی نرسیده را کمال و تمام حس می کرد، منتظر گوش میدادم.
_اگه می گفتی اون عکس ها رو دوست نداری کافی بود بگی… دیگه نمی دیدی شون.
نگاهش به روی زمین به ریزهای پاره شده ی پوستر که در تمام خانه پخش بود چرخیدو گفت
_آروم باش تو باید آروم باشی !
نگاهش نگران و پر حرارت تفتیشم میکرد با بغضی که خشم شده بود خواستم خودم را آرام کنم
_ من از بودن در این وضع از بودن توی این خونه از دیدن این در دیوارها و بودن تو خونه ی تودر عذابم
رنگش پرید . به اوضاع مسلط بود به آرامی بازوانم را رها کرد و مشغول جمع کردن ریزهای پوستر شد. حسس از عشق در صدایش نوسان داشت. ضربان آن حس را داشت نفس میکشید.
_این روزها دیگه من نباید مایه عذابت باشم … چون وجود من، شوهرت، کاملا کم رنگ شده

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز