هر برادری که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کرد به کار خود سامان داده است (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان خسوف چشمانم | آسام کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان خسوف چشمانم | آسام کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : خسوف چشمانم

نویسنده : آسام کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۳۴

خلاصه داستان :

شب بدون ماه یعنی خسوف . یعنی ماه ای که پشت خورشید پنهان شده . و در آخر این یعنی من!!
چشمان من خسوف آدم ها ست، خسوفی از رازهای پشت پرده، از خاطرات فراموش شده، از تنهایی …

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از آسام عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

با صدای زنگ تلفن چشم باز می کنم . خیلی وقته بخاطره این قرص های خواب آور خوابم سنگین شده …
– الو ؟
سروان مهرانفر : سلام جناب سرگرد … بیدارتون کردم ؟
– بگو سروان .
سروان مهرانفر : شرمندم قربان میدونم شب کشیک بودین اما … سرهنگ گفتن خیلی زود بیاین اداره !
– باشه یه ساعت دیگه اونجام !
سروان مهرانفر : بله قربان !
بلند شدم چشمام هنوز برای خواب بی تابن اما باید برم اداره … میرم توی حموم یه آب سرد حالمو جا میاره … با برخورد آب سرد به سرم چشامو میبندم چقدر خاطراتم بعد از ۱۸ سال هنوز توی سرم گرمن !!!
لباسامو به تن میکنم و از خونه ی تاریکو سردم بیرون میزنم … با اولین هندل موتورم روشن میشه و توی آینه ی بغلش به خودم نگاهی میندازم . اگه نیلوفر اینجا بود حتما مثله همیشه میگفت ( هی جناب سرگرد دلم میخواد بخاطرت دزد بمونم تا تو دستگیرم کنی !! ) به صدای خیالیش لبخند میزنم و با اولین چرخش گاز . موتورم راه میفته …
توی کلانتری مثل همیشه با استواری قدم برمیدارم … پشت درب اتاق سرهنگ ایستادم و با تقه ایی به در اجازه ی ورود میخوام
سرهنگ شایان : بیا تو !
– سلام قربان
سرهنگ شایان : سلام سرگرد … میدونم مرخصی بودی اما مجبور شدم !
– مسئله ایی نیست قربان داشت حوصلم سر میرفت !!
سرهنگ به حرفم لبخند تلخی میزنه میدونه از چی حرف میزنم . اما دلش میخواد راست نباشه ! برای همین هیچ وقت به روم نیاورد …
سرهنگ شایان : بچه ها امروز به طور اتفاقی با پسر موتور سواری تصادف کردن که گواهینامه نداشت اما … اما بدجور به درد ما میخوره ؟!
– میشنوم قربان !
سرهنگ شایان : پسره یه ساقیه . ساقی بالای شهر ! اما مهم تر از همه اینه که مربوط به همون باندی میشه که ما پیگیرش هستیم … الان دارن ازش بازجویی میکنن میخوام بری و شاهد این بازجویی باشی تا بهتر باهاش آشنا بشی !

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز