هر انسانی مرتکب اشتباه می شود ؛اما فقط انسان های احمق اشتباه خود را تکرار می کنند.(سیسرون)
خوش آمدید - امروز : شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان خلسه منفی | یاسمن ملکان کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان خلسه منفی | یاسمن ملکان کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : خلسه منفی

نویسنده : یاسمن ملکان کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۳٫۲ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۳۱۴

خلاصه داستان :

داستان درباره دختریه که بدون اراده خودش وارد خلسه ای منفی شده و این خلسه دختر رو به چیزهایی که نباید وصل کرده و حالا او باید با این خلسه و عواملش مقابله کنه تا زندگیش رو نجات بده …

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از یاسمن ملکان عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

چشمانم را به بی کران دریا می دوزم…قدمی سنگین به جلو برمی دارم…صداهای در سرم بلندتر می شود…
مانعی برای رسیدن وجود ندارد…
این بار قدمی محکم تر بر می دارم…
دل می کنم از تمام سیاهی های دنیا…دل می کنم از دنیا!
چشم می دوزم به آبی بی کران دریا…یعنی این دریا قدرتش را دارد؟
پا به آب می زنم…از سردی آب تنم می لرزد…عقب گرد می کنم،نه من قدرتش را ندارم…این شجاعت از من انتظار نمی رود…صداهای در سرم دوباره فعال می شوند…پا روی شن های نرم می کشم…نرم می روم…نرم و آزاد مثل باد!
آسمان در دوردست ها به دریا وصل شده …ترسی نیست…وصل شدن من به این دریا یعنی وصل شدن به آسمان،به خدا…خدا؟؟!!می گذرم…رد می شوم از این واژه…جای تامل نیست…راه رفته،برگشتن ندارد…
هوا رو به تاریکی می رود…کم و نرم جلو رفتن ترسی ندارد…مگر نه اینکه آخرش وصل می شوم به آسمان؟
چشمانم را می بندم…روی خودم…رویاهایم…روی آرزوهای برباد رفته…روی زندگی از دست رفته ام…چشم می بندم روی دریا…
قدمی محکم برمی دارم…جلو می روم…حالا فقط آب است و آب…و منی که گم می شوم در آب…زیرپاهایم خالی می شود…هجوم ترس زیر پوستم را احساس می کنم…جیغ میزنم….بی اراده! بی اراده ای که مرا به اینجا میان آب کشاند….
صدایی در سرم نیست…زمان وداع است انگار…دلم تنگ می شود…به راستی دلم تنگ می شود؟
دلم تنگ می شود برای این زندگی که حتی درست نیست اسمش را زندگی گذاشت!
دستی قدرتمند دورم پیچیده می شود…پس کی وقت مرور خاطرات قبل از مرگ است؟؟فرشته ی مرگ چه زود آمد!! چه مهربان…چه آرام…نفس نفس می زند…بدنش گرم است و آرام!
چشمانم را باز می کنم….به آرامی…مطمئنم از دیدن دنیای دیگر شوکه نخواهم شد…من یاد گرفته ام که متعجب نشوم…پلک هایم سنگین باز می شوند…چشم های نگران و عصبی یک انسان در چشمانم است…انسان؟؟؟چشمانم به اندازه یک سکه گشاد می شود…سر از آغوشش می گیرم و اطراف را نگاه می کنم…
به ساحل رسیده ایم…چشم می چرخانم…صدایی از گلویش خارج می شود:
-خوبی؟
نگاهم بین او و دریا می چرخد…برای مطمئن شدن از انسان بودنش بیشتر نگاهش می کنم…او انسان است…اما این انسان فرشته نما چه کرد؟چه غلطی کرد؟؟زانوهایم سست می شوند…قدرت از ابتدا راه رفته، رفتن را ندارم…
گرمی اشک را روی گونه هایم حس می کنم…از سرما می لرزم….می لرزم و گریه می کنم…
مرا در ساحل گذاشته و مثل یک موجود ناشناخته با تعجب نگاهم می کند…

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز