سعی کنید اشتباهات دیگران را ببخشید، حس انتقام انرژی منفی دارد.
خوش آمدید - امروز : شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان ساقه ی ترد | سحر ضیابخش کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان ساقه ی ترد | سحر ضیابخش کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : ساقه ی ترد

نویسنده : سحر ضیابخش کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۳٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۳۱۳

خلاصه داستان :

عشق در بعضی از آدم ها زود اثر می کنه و اون ها رو تحت تأثیر قرار می ده و در بعضی دیگه به تدریج.
حالا واقعاً اسم این حس، عشقه؟ همه اون هایی که فکر می کنن عاشق هستن، واقعاً عاشقن؟
اگر عشق و عقل رو بخوایم از هم جدا کنیم، می تونیم به موفقیت در این راه برسیم؟ عشقی که در پسِ اون عقل نباشه، اصلاً عشق واقعی هست؟
این جمله می تونه درست باشه؟ «عاقلانه انتخاب کنیم و عاشقانه زندگی کنیم.»

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از سحر ضیابخش عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

تمام وجودم درد می کرد، از این بازی کثیف. ملتمس و مستأصل صدایش کردم:« پارسا؟» به راستی گوش هایش نمی شنید؟ از این درد طاقت فرسا در خود جمع شدم و یک دستم را ملتمسانه به سمت او دراز کردم و دوباره صدایش زدم:« پارسا؟» خدایا! از تو عذر می خواهم؛ اما چرا؟ ضجه زدم:« چرا؟ چرا؟» برگشت. پوزخند روی لبش قلبم را سوزاند و او… او چگونه توانست؟
از شدت این درد کشنده نفسم بند آمده بود و از شدت شوک، تنها هق هق می کردم و حتی قطره ای اشک هم جاری نمی شد. خدایا! خفه خواهم شد؟
افتان و خیزان تا گوشی موبایلم خودم را کشاندم. در بین آن همه درد و رنج و شوک به نام « پستونک»ی که در گوشی ام ذخیره شده بود، لبخند زدم. دیوانه شده بودم؟! تماس را با او برقرار کردم و با شنیدن لحن شوخش: « الو؟ پرپر؟» خنده ی تلخی بر لبم نشست و نالیدم:« کمکم کن. دارم می میرم.»

– نمی تونم عمه درکم کن. نمی تونم با این موضوع کنار بیام.
– آخه عزیز دلم، فکر نمی کنی بابات هم حق داره زندگی کنه؟
– مگه بابا الان چی کم داره؟ به خدا عمه من هر کاری ازم بر میاد انجام می دم تا احساس تنهایی و ناراحتی نکنه.
عمه دستش را روی شانه ام قرار داد و با مهربانی گفت:« عزیز دلم، تو دیگه الان بزرگ شدی، می فهمی چی به چیه. یه چیزهایی توی زندگی هست که فقط با وجود زن تکمیل می شه. بابات به یه همدم و مونس همیشگی احتیاج داره. به کسی که توی خلوتش، توی تنهایی هاش، یار و غم خوارش باشه. پدرت جز تو کسی رو نداره. تو هم که فردا-پس فردا ازدواج می کنی و می ری؛ اون وقت پدرت می مونه و تنهایی هاش. این حق رو از پدرت نگیر دخترم. یکم بیشتر فکر کن. با این که پدرت واسه ازدواجش به اجازه ی تو احتیاجی نداره؛ اما چون تو دخترشی و عزیز دردونه اش، منتظره تا تو با ازدواجش موافقت کنی. دیگه بیشتر از این منتظرش نذار.»
سپس با گفتن یک « یا علی» از جا برخاست و از اتاقم خارج شد.

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز