شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان سایه های خورشید | Sepideh.Et کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان سایه های خورشید | Sepideh.Et کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : سایه های خورشید

نویسنده : Sepideh.Et کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۳۷

خلاصه داستان :

صبا دختریست که در کودکی پدرش را از دست می دهد و ثروت خانوادگیشان مصادره می گردد. داستان روایتگر زندگی صبا پس از مرگ پدر می باشد .
داستان در سه بخش روایت می گردد….. دنیای رویایی صبا ….. واقعیات زندگی …….. بزرگسالی ……..
در دوران رویایی ٬ صبا زندگی ایده آلش پس از مرگ پدر را ترسیم می کند . کودکی او و سختی هایش خود حکایت دیگریست … تا روزی که بزرگ می شود و از روی ناچاری٬ تن به پرستاری بیماری می دهد که آینده اش را دستخوش تغییراتی اساسی می نماید.

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از Sepideh.Et عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

روزگاری ما خیلی ثروتمند بودیم…..امّا………..
در آن روزها پدرم صاحب کارخانه تولید یخچال ایرانی بود …….یادش به خیر….چقدر خوشحال وخوشبخت بودیم .
اسم من صبا است . دختر یکی یکدانه احمدی بزرگ و کارخانه دار…. همه برایم آینده ای روشن را پیش بینی می نمایند.من غرق در ناز و نعمت بزرگ می شدم و هرسال ٬برای اینکه زبان انگلیسیم بهتر و بهتر شود تابستانهارا به همراه مادرم در لندن سپری می کردیم.خانه لندنمان امکانات رفاهی بالایی داشت ومن از زندگی در آن شهر ابری٬ واقعا لذت می بردم .
اما به یکباره اتفاقاتی عجیب ٬ با سرعتی باورنکردنی …. زندگی آرام ما را دستخوش طوفانی سخت نمود. صداهایی که هنگام عبور از خیابان های شهر می شنیدیم٬روزبه روز زیادتر می شد .شب ها بانگ ا…اکبر سکوت شب را به هم می ریخت.
من می ترسیدم و پدرم دلداریم می داد.همه اعضای خانواده٬ پا به پای من نگران بودند.اما مشخص بود که نمی خواهند تا
من از ناراحتیشان بویی ببرم و این موضوع٬ بر نگرانیم می افزود. به یکباره زندگیمان واژگون شد . قرار بود که برخلاف همیشه ٬من و مادرم این بار در زمستان به انگلستان برویم !
قرارشده که فردا شب از ایران برویم…. پدر در این سفر٬ همراهیمان نمی کند . قول داده اوضاع کارخانه که سرو سامان گرفت ٬به ما بپیوندد.
من به اتاقم رفته بودم تاعروسک هایی که دوست داشتم را داخل ساکم بگذارم.ساکم از روز قبل توسط گلی خانم که همسر سرایدارمان بود و همچون پرستاری مهربان کارهایم را انجام می داد ٬آماده شده بود .
در این میان تنها عروسک هایم باقی مانده بودند که قول داده بودم ٬ پس از اینکه بازیم تمام شد جمعشان می کنم. شنیدن صداهایی عجیب از بیرون پنجره ٬من را بدان سو کشاند.مردان زیادی پشت درها و دیوارهای ساختمانمان جمع شده بودند.
مشعل هایی که در دستانشان بود بر ترسم می افزود. پنجره را باز کردم تا صداها را بهتر بشنوم.

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز