اسایش و راحتی امروز حاصل رنج و زحمت دیروز است.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان سوگندی برای او | ﻣﺮﻳﻢ ﻧﻆﺮی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان سوگندی برای او | ﻣﺮﻳﻢ ﻧﻆﺮی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : سوگندی برای او

نویسنده : ﻣﺮﻳﻢ ﻧﻆﺮی کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۸۳

خلاصه داستان :

ﺭﻣﺎﻥ” ﺳﻮﮔﻨﺪی برای او ” ﻗﺼﻪ ﺯﻧﺪگی ﺩﺧﺘﺮی اﺳﺖ به ﻧﺎﻡ ﺳﻮﮔﻨﺪکه یک ﺗﻨﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎمی ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺯﻧﺪگی ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻣﻴﻜﻨﺪ. ﺩﺧﺘﺮی اﺳﺖ که ﺩﺭ اﻭﺝ ﺟﻮانی و ﺩﺭ ﻓﻘﺪاﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮای ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ی ﻛﻮﭼﻜﺶ ﻣﺎﺩﺭی ﻣﻴﻜﻨﺪ. ﻗﺼﻪ ی عشقی ﭘﺎﻙ اﺳﺖ. عشقی که اﻭ ﺭا اﺯ ﻓﺪاﻛﺎﺭی اﺵ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﺪاﺭﺩ. اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ، ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺩانگی ﻳﻚ ﺩﺧﺘﺮ اﺳﺖ. ﻗﺼﻪ ی ﭘﻴﺶ ﺭﻭ ﻗﺼﻪ ﺭاﺑﻂﻪ ﻫﺎﺳﺖ. ﻗﺼﻪ ﺯﻳﺒﺎیی ﺩﻧﻴﺎیی ﺯﺷﺖ اﺳﺖ…

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از ﻣﺮﻳﻢ ﻧﻆﺮی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

زبانم خشک شده بود و لبانم را گویی به هم دوخته بودند.
چشمانم را به سختی باز کردم .
به اطراف تختم نگاه کردم یک ساعت شماطه دار روی ی میز عسلی بود و اثری از پارچ آب نبود.با بی حوصله گی به ساعت روی میز نگاه کردم که ناگهان با دیدن عدد هفت مانند برق گرفته ای از جا پریدم و پتو را به کناری زدم و خودم را از روی تخت پائین انداختم و به طرف کمد لباسم رفتم و با سرعت و بی دقت لباس ها را به خودم آویزان می کردم.
اینقدر سریع این کار را انجام دادم که باعث شد چند بار دکمه هایم را باز و بسته روسری ام را زیر و رو کنم.
امّا من به این موضوع اهمیت نمی دادم .به پشت برگشتم و نگاهی به ساعت شماطه ای انداختم به این سرعت ده دقیقه سپری شده بود باز هم احساس عطش کردم .
نفسم در اثر عجله کردن و همچنین اضطراب قلبی ام به شماره افتاده بود و این هم مزید بر علت شده بود تا بیشتر احساس تشنگی کنم.کلافه بودم هنوز هم صدای صحبت پدر و مادرم می آمد و هنوز هم باید منتظر می ماندم در حالی که وقت کافی نداشتم.دستان یخم را به هم مالیدم و با اضطراب به پشت در اتاقم رفتم و دزدانه از داخل کلید حال را نگاه کردم.
پدرم در حالی که با اشتهای وصف نشدنی لیوان چای را سر می کشید به مادرم که در آشپزخانه در حال کار بود نگاه می کرد و صحبت می کرد.مادرم در حالی که استکان چای خوشرنگ دیگری را به سمت پدرم می آورد به روی او لبخند زد و جواب صحبت هایش را که از این فاصله برایم نامفهوم و کمی گنگ بود میداد.
اضطراب بار دیگر به قلبم رخنه کرد صدای ساعت شماطه ای را در مغزم می شنیدم ودر آن لحظه ثانیه ها برایم حکم جواهراتی گران بها را پیدا کرده بودند و من قادر نبودم جلوی حرکت آنها را بگیرم..
کلافه شده بودم بدون اینکه به ساعت نگاه کنم برگشتم و به طرف آینه رفتم و به صورتم نگاهی انداختم.و کمی روسری را روی سرم جا به جا کردم.و به چشمانم که در اثر خواب کمی متورم شده بود نگاه کردم.گرما وجودم را احاطه کرده بود و حتی وجود کولر ابی نمی توانست از گرمای وجودم که ناشی از اضطراب بود تا گرمای هوا بکاهد.
ای خدا زودتر برو دیگه دیرم شد…دوباره به سمت در رفتم و از کلید به اتاق نگاه کردم که متوجه شدم مادرم در حال گذاشتم کت پدرم بر روی دوشش است.از خوشحالی جستم و به طرف کمد لباسم رفتم و چادرم را از داخل آن برداشتم و روی دستم انداختم.بالاخره این بابای ما رضایت داد که بره امروز خیلی دیر راه افتاده …جلوی آینه بودم و با خودم نجوا می کردم که صدای بسته شدن در را شنیدم …به سرعت ازاتاق بیرون جستم و به مادرم که هنوز جلوی در ورودی بود سلامی دادم …

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز