ارزش انسان به افکار و باورهای اوست
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان شریعتی، ملک! | فرزانه گل پرور کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان شریعتی، ملک! | فرزانه گل پرور کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : شریعتی، ملک!

نویسنده : فرزانه گل پرور کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۶۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۸۶

خلاصه داستان :

رمان در مورد زندگی یه مادره ! یه مادر که چند سال قبل دخترشو تو خیابون شریعتی ، ملک ازش میدزدند .
در مورد زندگی یه مادر با آدم های اطرافش . آدم هایی که همه دست به دست هم میدن و آینده این زنو نابود می کنند .
آدم هایی که با اشتباهات خیلی کوچیک ، اشتباهات خیلی بزرگو رقم می زنند .
آدم هایی که وقتی اونا رو کنار خودتون می بینید راحت از کنارشون رد میشین ، میدونید چرا ؟ چون بیشتر ما آدم ها فکر می کنیم اتفاقات بد را آدم هایی که به قول معروف شیشه خورده دارن رقم می زنن در صورتی که ضربه بزرگ رو ممکنه یه نفر که اصلا نمی بینیدش بزنه . در این رمان زندگی این زن به تصویر کشیده می شه .

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از فرزانه گل پرور عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

سال ۱۳۷۴ :
زن چادر چیت گلدارش رو جمع کرد و با دست پشت کمرش بست ،لباس ها را با وسواس از تشت فلزی کنارش برداشت ، با تمام
قدرتش تکان داد تا صاف شود می خواست روی طنابی که گوشه حیاط بسته شده بود پهن کند ، اول انگشت اشاره اش را کشید به طناب
تا ببیند خاک دارد یا نه ! با دیدن خاک روی طناب لباسی را که برداشته بود را انداخت داخل تشت ، داد زد :
ـ اعظم ! اعظم !

دختری حدودا ۱۵/۱۶ ساله بچه به بغل جواب داد :
ـ بله
زن دستش را زد به کمرش :
ـ چقدر بگم به جایی که انقدر سرتو بکنی تو کتابات دستمال بردار خونه رو تمیز کن !
اعظم با خودش گفت :
ـ من که کتاب دستم نیست ! خوبه دارم بچه داری می کنم !
زن بلند گفت :
ـ زیر لب به من بد و بی راه نگو ! برو یه دستمال خیس کن بیار به این طناب بکش !
زن کمرش را گرفت نشست لبه پله ، شروع کرد غرغر کردن :
ـ خسته شدم ! هی بشور ! هی کار کن !
چهره درکشید و دستش را با آن یکی دستش ماساژ داد :
ـ آخرش که چی ؟ هیچی !
اعظم بچه را گذاشت زمین ، رو به بچه مهربان گفت :
ـ خراب کاری نکنی خواهری ، الان میام !
رفت سمت حوضه حیاط ، دستمالی که روی شیر آب پهن شده بود برداشت ، نمدار کرد ، آمد سمت طناب ، از گوشه طناب آهسته شروع
کرد به کشیدن . زن بلند گفت :
ـ محکم بکش ! مگه دستات جون نداره !

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز