شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم.
خوش آمدید - امروز : شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان صدای نفس های باران | EMERTAT کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان صدای نفس های باران | EMERTAT کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : صدای نفس های باران

نویسنده : EMERTAT کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب (مگابایت) : ۱٫۲ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۲ مگابایت (epub)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

تعداد صفحات : ۱۲۲

خلاصه داستان :

خدایا دلم را کسانی میشکنند که هرگز راضی به شکستن دلشان نبودم… از آدمهایت نمیگذرم… از دل سنگشان… از جنبه نداشتنشان… از همه خوبی هایی که دلشان را زد … خدایا از خودم هم نمیگذرم… حق من این همه مهربان بودن و احساس داشتن نبود… حق من این همه تنهایی نبود… خدایا من با آدمهایت بد نبودم… اما بد کردن… آنها را به تو واگذار میکنم…

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از EMERTAT عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

قسمتی از متن رمان :

با صدای کمک راننده که اعلام میکرد تا نیم ساعت دیگه به تهران میرسیم سراز شیشه اتوبوس بر داشتمو از منظره بیرون دل کندم ,به بقیه مسافر ها که در تکاپوِ جمع و جور کردن وسایلشون بودن نگاه کردم.
خم شدم کولمو که به دیواره اتوبوس تکیه داده بودم رو از زیر پام برداشتم ,ایینه کوچیکمو از زیپ جولوش دراوردم به چهره زرد وزارم لبخند زدم که بیشتر به یه پوزخند شبیه بود نمیدونم چقدر تو اون ایینه کوچیک به خودم زل زدم که با صدای کمک راننده هم که خبر از رسیدن ما به ترمینال تهران میداد دل ازش نکندم همچنان مسر بودم که تو اون ایینه کوچیک نشونه ای از باران چند ماه پیش پیدا کنم این باران خسته به وسعت ۲۳ سال زندگی برام غریبه بود.
کولمو رو دوشم جا به جا کردم کیف لپ تاپمو تو دست چپم گرفتم اروم از پله های اتوبوس پایین اومدم چقدر هوا خفه بود البته جای تعجب نداشت برای منی که بچه شمال بودمو تو اون اتمسفر نفس کشیدم این هوا واقعا وحشتناک بود داشتم به این فکر میکردم وقتی اخباراعلام میکرد به دلیل الودگی هوا مدارس تهران تعطیل میباشد چقدر هوا میتونست الوده باشه.
رو به کمک راننده که چمدون هارو از دریچه زیر ماشیین بیرون میاورد گفتم_ببخشید اقا اون چمدون قهوه ای رو بیرون میارین
_اون اخریه
_نه این بزرگه
_ممنون
دسته ی بلند چمدون رو تو دست راستم گرفتم پشت خودم کشیدم تا جایی که سعی داشتم چمدون بزرگی برداشتم تا همه وسایل و لباسام توش جا بشه می دونستم از الان به بعد باید خیلی قناعت کنم شاید حالا حالاها پولی دستم نباشه برای خرید لباسو چیز های دیگه……همون طور که تو افکار خودم غرق بودم سلانه سلانه به سمت اولین ماشینی که تو راس دیدم بود قدم بر میداشتم.
_ببخشد اقا خوابگاه …خیابون…
_بشین دخترم چمدونتم میذارم صندوق عقب
_ممنون

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز