نیکوترین عادت تفکر است و حکمت زاده تفکر.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان عروس هزار داماد | hotsummer00 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان عروس هزار داماد | hotsummer00 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : عروس هزار داماد

نویسنده : hotsummer00 کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۸۸

خلاصه داستان :

لاله دختری فقیر و تنهاست که برای در آوردن خرج زندگیش حاضر ِ هر کاری بکنه و به هر خفتی برای بدست آوردن پول تن بده… یک روز وقتی پول یک مردی رو میزنه تقدیر اون رو به خونه ای میکشونه که باعث شروع جدید یک زندگی برای لاله میشه… منزل یک روحانی جوان …

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از hotsummer00 عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

با صدای داد اقدس خانم از خواب پریدم…متکا رو روی گوشم فشار دادم و زیر لب فحشی نثار خودش و جد و ابادش کردم…چشمام رو روی هم فشار دادم تا شاید دوباره بتونم بخوابم ولی مگر میشد با این سر و صدایی که این زنیکه به پا کرده بود خوابید؟!!
غرغرکنان پتو رو با پا به کناری پرت کردم و از جا بلند شدم…دستی به چشمام کشیدم و با چشمان ریز شده دنبال کش سرم گشتم…کنار پشتی افتاده بود…بشکنی زدم و به سمت تک پشتی اتاق رفتم و کش رو برداشتم…بدون اینکه موهام رو شونه کنم اونا رو بالای سرم جمع کردم و با کش بستم…به سمت کمد دیواری چوبی پوسیده که درست کنار در ورودی جای گرفته رفتم و کلاهم رو از بین اون شلوغ بازار پیدا کردم…سوز سردی می اومد ولی حوصله پیدا کردن کاپشنم رو نداشتم و ترجیح دادم با همان لباس مردانه نازک بیرون برم…موهام رو زیر کلاه پنهان کردم و از اتاق بیرون زدم…طبق معمول همیشه،حیاط به بازار مس گرها تبدیل شده بود…حیاط نبود که کاروانسرای محله بود…نگای زنای همسایه رو روی خودم حس کردم ولی باز مثل همیشه خودم رو به بی خیالی زدم و سرعت قدم هام رو بیشتر کردم و به طرف مستراح رفتم…
ابی به صورتم زدم و با حوله کوچیک صورتیم صورتم رو خشک کردم…قفل در رو کنار زدم و به سمت بیرون فشار دادم…لعنتی گیر کرده بازم…از بوی گند فضا حالم داشت بهم میخورد…با پا لگد محکمی به در زدم که با صدای بدی به دیوار خورد…بی خیال چشم غره اقدس خانم راهم رو به سمت اتاقم کج کردم که حرفش وادارام کرد از حرکت بایستم…
-مگه در تویله ست که اینجوری می کوبی؟!مال بی صاحبه دیگه…
دستی زیر بینی ام کشیدم و پوزخندی زدم و گفتم:
-اجاره اش رو میدم…حرفیه؟!
چادرش رو دور کمر پیچید و با صدای جیغ جیغویش گفت:
-خوشم باشه…زبون دراوردی فرفره…همین امروز که جل و پلاست رو ریختم تو کوچه میفهمی که چطوری باید با اقدس خانم حرف بزنی…
پوزخند صدا داری زدم و دستم رو به نشونه برو بابا بالا اوردم و وارد اتاقم شدم…حوله رو گوشه اتاق پرت کردم و زیر لب نسناسی نثارش کردم…
به سمت یخچال کوچک گوشه اتاق رفتم و درش رو باز کردم و نگاهم رو داخل طبقه های خالی اش چرخاندم…عصبی در یخچال رو کوبیدم و روی تشک ولو شده وسط اتاق خودم رو انداختم…
دلم از گشنگی مالش میرفت ولی سعی کردم مثل همیشه بیخیالی طی کنم و به چیزهای خوب فکر کنم…چیزهای خوب؟!اخه یکی نیست بگه فرفره تو چه چیزی خوبی داری که بخوای بهش فکر کنی…جلوی زبونت رو هم که نتونستی بگیری و با اون اقدس بی مادر دهن به دهن شدی…

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز