عمر آنقدر کوتاه است که نمی‌ارزد آدم حقیر و کوچک بماند.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان عشق شفق | زهرا.م کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان عشق شفق | زهرا.م کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : عشق شفق

نویسنده : زهرا.م کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۵ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۴۴

خلاصه داستان :

ماجرا در مورد یه زن مطلقه است به اسم شفق که چند سالی از طلاقش گذشته و شوهرش بهش خیانت کرده و متأسفانه بطور کامل از زندگی شفق بیرون نرفته… با ورود پسرخاله از فرنگ برگشته و خواستگاری خاله اش از شفق همه چیز بهم میریزه و بدتر از همه اینکه خانواده شفق جواب مثبت دادن در حالی که شفق خودش عاشق مردیه به اسم مهراب.
شفق هیچ راه فراری از این نامزدی نداره… اما اتفاقی میفته که همه رو شوکه میکنه و….

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از زهرا.م عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

با صدای خاله از افکارم در اومدم… دیدم که کنارم نشسته وداره با لبخند نگام میکنه،
دستمو گرفتو گفت:شفق جان عروس گلم، داری به چی فکر میکنی؟ خیلی تو خودتی…برو یه کم پیش نامزدت بشین.
یه نگاه به گل پسرش انداختو گفت:پسرم دوست داره الآن تو پیشش باشی، نگاش کن ببین داره تورو نگاه میکنه.
برگشتمو چشمم افتاد به پسر خاله گرام، لبخند بهم زد که من با اخم صورتمو برگردوندمو به خاله نگاه کردم…
خاله هم به من نگاه کردوگفت:درسته هنوز رسماً نامزد نشدیدو هنوز حلقه بهم ندادید، ولی نشون کرده که هستید؛ اصلا ً فکرشو نمیکردم از وقتی که پسرم از ترکیه برگرده اینقدر عاشقت بشه، خیلی دوست دارم عروسم بشی… میدونم که توهم پسرمو دوست داریو بروز نمیدی، خیلی خوشحالم شفق…اسماتونم بهم میاد، شفق وشاهین.
همینجور ساکت داشتم به حرفا وخوشحالیهای خاله نگاه میکردم، این کاراش پاهای منو برای نه نگفتن سست میکرد.. دلم میخواست فریاد بزنم وبگم من با این ازدواج راضی نیستم، من کس دیگه ای رو دوست دارم نه شاهینو…مطمئن بودم شاهین هم متوجه شده بود که من عاشقش نیستم ولی نمیدونم چرا بروز نمیداد، باید باهاش حرف میزدم…چند روز دیگه نامزدی بود..من مهرابو میخواستم…فقط مهرابو ..دورو برمو نگاه کردم کلّ فامیل دور هم جمع شده بودن… در واقع به بهانه معرفی کردن منو شاهین ودعوت کردن فامیل برای روز نامزدی، چشم دخترای فامیل در اومده بود، کاش شاهین عاشق یکی از اینا بشه ومنو ول کنه…اینجوری نمیشه، مهراب وقتی قضیه رو فهمید داشت پشت تلفن گریه میکرد…من نمیخوام اینطوری بشه…نباید بزارم، یه ازدواج اجباری….زندگی بدون عشق من با شاهین. مهراب شکست خورده…وقتی بهش فکر میکنم قلبم بدرد میاد، مهراب جز من کسی رو نداره ومن بدون اون نمیتونم زندگی کنم…آخرش نباید اینجوری بشه، پدرومادرم بدون پرسیدن نظرمن به خاله جواب مثبت دادن، خدایا…یه عمر خاله به من خوبی کردو من جلوی چشماش بزرگ شدم…چجوری جواب منفی بدم؟ اگر رابطه بین دوتا خانواده ها بهم ریخت چی؟…نه….شفق، مگه خانواده ها بنظرتو اهمیت دادن؟ بهتره به فکر خودتو مهراب باشی، باید علاقتو به مهراب به همه نشون بدی..

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز