مرد پارسی دروغ نگوید حتی بهنگام مرگ در جنگ (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان قلب مشترک مورد نظر خاموش می باشد | آیه*محسنی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان قلب مشترک مورد نظر خاموش می باشد | آیه*محسنی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : قلب مشترک مورد نظر خاموش می باشد

نویسنده : آیه*محسنی کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب (مگابایت) : ۴٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۴ مگابایت (epub)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

تعداد صفحات : ۴۳۶

خلاصه داستان :

یه وقتایی از در و دیوار میباره … زمین و زمان میخواد دنیا باشه و تو نباشی … به قول دودکش همه چی دست به دست هم میده و تو میری تو امپاس شدید … شده دیگه نگو نه ؟؟
اگه شده پس میتونی خودتو جای شخصیت اول رمانمون بذاری… کیشکا احسانیا ملقب به هانا خرخون !
کسی که مدام یه بدبختی بامزه جلوش قد علم میکنه … ولی هانا اون قدر گیجه که به همه چیزای اطرافش به چشم جوک نگاه میکنه… رمان سراسر هیجانه سراسر شادیه و دور رده سنی ۱۷-۲۶ سال میچرخه …

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از آیه*محسنی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

قسمتی از متن رمان :

یه خط عمودی ……. یه گردولی…….یه خط افقی…….حالا قرش بده
با حوصله ای سر رفته دفترچه رو گرفتم دور و با چشمای ریز کرده یه نگاهی بهش کردم……چه خط خطی های خوشگلی …..اگه مشکلی تو مرز نداشته باشه و برسه پاریس حتما جای مونالیزا رو تو موزه لوور میگیره ……مونالیزا حواست باشه که هووت داره میاد!
داشتم تا پای قربونی کردن خودم برای شاهکار هنریم میرفتم که متوجه شدم یکی کنارم روی نیمکت پارک نشست ….
بی تفاوت برگشتم نگاهش کردم …..یه پسره بود…….خوب من که پارکو نخریده بودم پس گذاشتم اونم بشینه ….
دوباره مشغول نقاشی کشیدن توی دفترچه ام شدم و همزمان به ساعتم هم نگاه کردم……باز این دیر کرد….!
متوجه شدم داره نزدیکم میشه …..با منگی نگاهش کردم که یعنی چی میخوای ؟ دستشو گذاشت رو نیمکت که سریع برش داشت و رو هوا تکونش داد…اوخی داغ بود ؟ جیز شدی ؟…..عاقبت افتاب مرداد همین میشه دیگه و البته عاقبت چشم چرونی یه لیدی محترم ……
سعی کردم نخندم که سبک نباشم ….از بس که ماه و خانمم ….فدام شید !
صداش دراومد : افتخار اشنایی میدین؟
با انگشت اشاره به خودم اشاره کردم که یعنی با منی ژیگول؟
البته نمیدونم ژیگولشو فهمید یا نه ولی گفت : اره دیگه ..مگه جیگر دیگه ای هم اینجا هست که من بخوام باهاش اشنا بشم
اطرافمو نگاه کردم و با اشاره به یه دختر سبز پوش که یه ذره دور تر تنها نشسته بود اشاره کردم که یعنی اونم جیگره ……
خندید و گفت : چرا حرف نمیزنی؟ نکنه زبونتو جوجه خورده جوجو !
چیزی نگفتم و دوباره با دفترچه ام مشغول شدم ولی یارو ول نمیکرد که …اخه میدونین….جذابیته و هزار و یک دردسر!
– حداقل یه چیزی بگو صداتو بشنوم عزیزم ….

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز