کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید. (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان قهوه ات را شیرین کن | Raha_kh کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان قهوه ات را شیرین کن | Raha_kh کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : قهوه ات را شیرین کن

نویسنده : Raha_kh کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۳٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۳۷۲

خلاصه داستان :

پرتو برای رهایی از گذشته ی خود به پیشنهاد پدرش قبول می کند تا کافی شاپ بزرگی را مدیریت کند ، اما مجبور است در این بین بد اخلاقی ها و توهین ها و سختی هایی را متحمل شود که شخصی دیگر در بوجود آمدن آنها سهیم است … آن شخص دیگر ، یعنی سیاوش ، مدیر دیگر کافی شاپ با رفتار هایش نشان می دهد چندان هم از همکار شدن با پرتو راضی نیست … بین این دو نفر کش مکش زیاد است اما تا جائی ادامه می یابد که …

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از Raha_kh عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

احساس می کردم شانه هایم می لرزد . احساس می کردم بدنم بی وزن شده است . گرچه تمام حواس عاطفی من در برهه ای از زمان خفه شده بودند اما هنوز حس لرزش و سرد بودن جانم را ول نمی کرد .
بعضی وقت ها فکر میکردم زمستان هنگام تولدم کمی از سرما و گرفتگی اش را به من هدیه داده است ، سپس ناخداگاه خنده ام میگرفت ،خاطره ها ، چه خوب و چه بدشان فراموش می شدند و لرزش بازوانم ناخواسته کم میشد و …
اما تنها در لحظه … و چقدر بد بود که تنها صدم ثانیه ها بودند که لحظه ها را تشکیل می دادند .
صدای در ، چرندیات ذهنم را پر داد . اشک هایم را با گوشه ی لباسم پاک کردم ، آب گلویم را قورت دادم ، چقدر سخت از گلویم پایین میرفت .
با سرفه ای کوچک صدایم را صاف کردم :
– بفرمایید
ریحانه بانو بود … حدس زدم لبخندش به خاطر وضعیت اشک آلود و غمبار من به به ابروانی افتاده و لب و لوچه ای در هم تبدیل شد … اما هنوز هم سعی می کرد با افکار بیهوده ی من شریک نشود :
– عزیزم اینجایی ؟ جواب ندادی هرچی صدات زدم دخترم !
لبخندی زدم و گفتم :
– ببخشید مامان … نشنیدم .
و سرفه ای دیگر … مثل اینکه تک سرفه افاقه نکرده بود .
– ناهار حاضره عزیزم ، پاشو بیا سر میز ، این قیافه درهمِتَم جمع کُن که من دلم میگیره !
– میشه نخورَم ؟

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز