آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش می ‏يابد! (قران کریم)
خوش آمدید - امروز : شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

Lida دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

1 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نام رمان : لیدا

2 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نویسنده : علیm کاربر انجمن نودهشتیا

3 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب : ۱٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

11 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

4 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : ۱۱۴

14 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) خلاصه داستان :

پسری به اسم فراز ، به طور اتفاقی وارد یه مبارزه میشه… مبارزه با یه دختر به اسم لیدا… مبارزه ای برای حفظ غرور… و هرکدومشون زودتر آتش بس بده ، بازنده ی این مبارزه است…

5 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

6 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) پسورد : www.98ia.com

7 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) منبع : wWw.98iA.Com

11 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) با تشکر از علیm عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

pdf دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

21 دانلود رمان لیدا | علیm کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

توی کافی شاپ دانشگاه،یه گوشه نشسته بودیم و حرف می زدیم…من بودم و بهنام و فرهاد…بهنام و فرهاد، دوستای صمیمی من بودن…من و بهنام از بچگی باهم رفیق بودیم…چون همسایه ی ما بودن،از اون موقعها همدیگرو میشناختیم و حسابی هوای همو داشتیم…ولی فرهاد از دورۀ دبیرستان با ما آشنا شد،تا این که هرسه با هم وارد دانشگا شدیم و در کنار هم،به رفاقتمون ادامه دادیم… من با مامان و بابام و خواهرم،الناز،زندگی می کردم…بابام کارخونه دار بود و وضعش هم در حد تیم ملی،توپ!!!خونه ی ما،یه عمارت دو طبقه بزرگ توی یه باغ سرسبز بود… بابای بهنام هم،با بابای من شریک بود.اونا هم وضع مالی خوبی داشتن…در واقع بهنام و الناز،نامزد بودن و قرار بود بعد از اتمام درس الی،با هم ازدواج کنن و برن سرخونه زندگیشون…
فرهاد-اِ اومد!
-کی؟!
بهنام با خنده گفت:«شکیلا رو میگه!»یکی زدم پس گردن فرهاد و گفتم:«پس تو هم قاطی مرغا شدی؟!هههه،شما دوتا رفتین،ولی من هنوزم سر حرفم هستم…عشق پوچه…فقط یه حس مسخره س که آدم به خودش تلقین میکنه…من که مطمئنم هیچ وقت عاشق نمیشم!»بهنام با شیطنت گفت:«بابا جمع کن این سخنرانیاتو!»بعد نگاهی به فرهاد انداخت و خطاب به اون،گفت:«خوش به حالت داداش!عشق تو اینجاس…اما عشق من،توی خونشه…آخ،فداش بشم…فدای چشمای خمارش…حالا،حتماً الی من،خوابه…»
-اوهوی…حرف دهنتو بفهم بچه قرتی!اگه یه بار دیگه اسمشو آوردی،هرچی دیدی از چشمِ خودت دیدی…
-حرفات سر من،تأثیری نداره فراز خان…من دوس دارم اسم عشقمو،هر ثانیه به زبون بیارم…نگا!الی…الی…الی!

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز