آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش می ‏يابد! (قران کریم)
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

Mahi Ha Ghargh Nemishavand دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

1 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نام رمان : ماهی ها غرق نمی شوند

2 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نویسنده : فاخته.ح کاربر انجمن نودهشتیا

3 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب (مگابایت) : ۵٫۸ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۲ (کتابچه) – ۰٫۴ مگابایت (epub)

11 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

4 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : ۶۰۶

14 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) خلاصه داستان :

ماهی ها غرق نمی شوند یه داستان ماجرایی درام، در مورد دختری به نام ماهیه که وقتی داره ترم آخر دانشگاهشو می گذرونه، زندگیش وارد بعد تازه ای می شه و رابطه ی عاطفی جدیدی رو شروع می کنه…
بعد از اونه که اتفاقهای مرموز و عجیبی براش پیش میاد ، به حدی که اونو بین مرز تردید و باور قرار میده و در همین حین…

5 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

6 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) پسورد : www.98ia.com

7 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) منبع : wWw.98iA.Com

11 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) با تشکر از فاخته.ح عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

pdf دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

21 دانلود رمان ماهی ها غرق نمی شوند | فاخته.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

قدرت اینو نداشتم که از جام تکون بخورم. با دیدن سرخی خونی که کف پله ریخته شده بود بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم. دیگه نمی تونستم وزنمو روی پاهای سستم تحمل کنم و روی دو زانو افتادم. وحشتزده اشک از چشمهام جاری شد و به دستهای لرزانم نگاه کردم… چطور تونسته بودم چنین کاری بکنم؟! چطور تونسته بودم… چطور؟؟؟ من…. من چیکار کرده بودم…؟!!!
با پشت دست اشکامو پاک کردم و سعی کردم نگاهم به لکه ی خون روی زمین نیافته اما موفق نشدم… در حالیکه اشک به شدت از روی گونه هام به پایین می ریخت به

سرعت مشغول پاک کردن لکه ی خون شدم. باورم نمی شد که تونسته باشم چنین بلایی سر آدمی آورده باشم…
با صدای آلارم گوشیم که برای سومین بار شروع به نواختن کرده بود بالاجبار چشامو باز کردم و بدون اینکه از جام بلند شم به تنم کش و قوسی دادم. احساس می کردم کابوس خیلی بدی دیدم ولی یادم نمی اومد چی بوده. چشمامو مالیدم و پتو رو کنار زدم.
ساعت هفت و نیم بود و من هنوز تو تختم دراز کشیده بودم! وای خدا کی فارغ التحصیل می شدم تا از شر این کلاسای هشت صبحی خلاص شم؟!
خمیازه ی بلندی کشیدم و از جام بلند شدم. از شانس گندم کلاس هشتم با یه استاد روانی بود که اگه یه ثانیه هم دیر میرسیدیم راهمون نمیداد و حالمونو می گرفت. به سرعت به دستشویی پریدم و بعد از یه مسواک چند ثانیه ای، یه آب به دست و صورتم زدم و بیرون اومدم. نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و بعد از بیرون زدن ماشین

از پارکینگ به سرعت به سمت دانشگاه شروع به حرکت کردم.
با اینکه اوایل بهار بود ولی هوا هنوز سرد بود و شیشه های ماشین دم گرفته بودن، همیشه تو این جور شرایط بخاری ماشینو روشن می کردم و یه مدت منتظر می موندم که بخار شیشه ها از بین بره ولی این بار حتی فرصت این کار رو هم نداشتم!
با اینکه دیر رسیدم خدا رحم کرد که یه جاپارک از آسمون برام نازل شد و تونستم ماشینو کمی بالاتر از در دانشگاه بزارم و با بیشترین سرعتی که می تونستم به سمت کلاسم گام برداشتم. گوشیمو که تو جیبم ویبره میرفت درآوردم. زهرا بود، حتما نگران شده بود که چرا دیر کردم! به در کلاس که رسیدم تقریبا به نفس زدن افتاده بودم. به ساعتم نگاه کردم دقیقا یک دقیقه به هشت بود! به ذهنم هم خطور نمی کرد که استاد اومده باشه! در کلاس و باز کردم و بی توجه به سمت میز استاد خواستم وارد شم که صدایی سرجا میخکوبم کرد – خانم سریری مگه نگفتم بعد از من کسی وارد کلاس نشه؟ بفرمایید بیرون!

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز