هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری ،آرزوی دیگران است.(جک لندن)
خوش آمدید - امروز : شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
خانه » رمان و داستان » دانلود رمان نبات و بادام تلخ | سما جم

دانلود رمان نبات و بادام تلخ | سما جم

نبات و بادام تلخ | سما جم

نام رمان: نبات و بادام تلخ

نویسنده: سما جم «moghaddas» 

ژانر : #ماجراجویی #عاطفی 
ویراستار: .:~LiYaN~:.

خلاصه رمان نبات و بادام تلخ:

بیست و اندی سال پیش، در شهر کوچکی در غرب کشور، دو مادر اجبارا و به طور پنهانی فرزندان تازه متولد شده‌ی خود را با یکدیگر جابه‌جا می‌نمایند با این قول که هر چه زودتر فرزند خود را باز پس گیرند. اما یکی بر قول خود وفادار نمانده و…
حال در دایره چرخان روزگار، این دو کودک بزرگ شده و هر یک به گونه‌ای خاص می‌باشند؛ روند نرم داستان شکل می‌گیرد تا هر یک با حقیقت اصلی مواجه گردند.

پایان خوش

* بخشی از وقایع و شخصیت‌های داستان و فضاهای ذکر شده، کاملا براساس مشاهدات عینی بوده و تنها نام‌ها و نشانه‌ها تغییر یافته‌اند.

مقدمه رمان نبات و بادام تلخ:

بارها چشم دوختم به کسی، به جایی، به شی‌ایی، حتی گلی یا پرنده‌ای، باشد که نشانی از تو یابم. اما اندوه نگاهم نگذاشت تا حقیقت نزدیکی و همراهی‌ات بر من عیان باشد، این لحظه من هستم و ناریتمی این قلب که تو را دید. 

 

قسمتی از رمان نبات و بادام تلخ:

ـ لگد بزن! خواهش می‌کنم. 
کف دستش را به روی شکم، محکم و دورانی به حرکت در آورد؛ آهش در آمد اما حرکتی را در هیچ نقطه‌ای احساس نکرد.
از وقتی کاوه برای یک پروژه ساختمانی به عسلویه رفته بود، زهره آرام و قرار نداشت.
هشت ماه‌اش کامل شده بود ولی تجربه‌اش می‌گفت که وزن بچه کمتر از دو کیلوست. بی خوابی‌هایش هم مزید بر علت بود. 
شیفت‌های شب زایشگاه رنجور و ضعیفش کرده بود. کلی درس خواند تا توانست ماما شود و در زایشگاه کوچکی واقع در حاشیه شهرشان مشغول به کار گردد. با اینکه از خانواده‌ای معمولی بود، به خاطر همین مدرک و شغلش، عروس خانواده نسبتا خوبی شده بود. 
کاوه که رفت تفریح مادرشوهرش این شد که هر روز به بهانه‌ی سرکشی از خانه پسرش، به آنجا بیاید و سرکوفت شکم کوچکش را به او بزند. 
از هر فرصتی هم استفاده می‌کرد و مسعود چهار ساله؛ کوچکترین نوه دختریش را با خودش می‌آورد و با تعریف از شکل و شمایل و قامت آن نیم وجبی، حرصش را بر سر زهره خالی می‌نمود. 
دو ماه از رفتن کاوه می‌گذشت. اواخر پاییز بود و سرما گردنکشی می‌کرد. نزدیک غروب، زهره دلگیرتر از هر روزی آماده میشد تا به زایشگاه برود. 
جلوی آینه ایستاد و به قامت باریک و چشمان قهوه‌ای و کمی افسرده‌اش نگریست. 
شهر کوچکشان واقع در غرب کشور، به جهت بافت قومی و نوع آب و هوا، مردمان سفیدگون و چشم روشن زیادی داشت. 
همچنین آن خطه از کشور، به داشتن زنان بور و زیبا مشهور بود؛ اما گویی او از نژاد و تبار دیگری است.
همینطور که به آینه خیره بود، درد سنگینی از مهره‌های پشتش شروع و دور تا دور شکمش چرخید و بعد از ثانیه هایی متوقف گردید. 
صدای کوبانده شدن درب حیاط او را مطمئن ساخت که باز مادرشوهرش با کلید، در را باز کرده و داخل خانه شده است. 
به این فرم سر و صدا کردن‌های آسیه خانم عادت کرده بود. به سمت در ورودی رفت. 
مسعود کوچولو خودش را جلوی پاهای زهره انداخت و با جیغ پر خنده‌ای شکلات خواست. به کارهای آن بچه هم عادت کرده بود. 
آسیه خانم غرغری کرد و از باغچه‌ی بی گُل و گیاه و موزائیک‌های گِلی و باران خورده شِکوه کرد، کوتاه جواب سلام زهره را داد و با لختی به طرف آشپزخانه رفت، در قابلمه‌های روی اجاق را بلند کرد و سرکی کشید. 
سپس از شکلات خوری روی میز یک مشت تافی برداشت و به دست مسعود داد و تلویزیون را روشن کرد و خودش را روی پشتی انداخت و تکیه زد. 
زهره لباسش را پوشید و گفت: اگه با من کاری ندارید، برم. 
آسیه خانم نیم نگاهی به شکم زهره انداخت و با ترش رویی گفت: خورشتت که ماشالله پر از گوشته ولی نمی‌دونم چرا به اون بچه‌ی داخل شکمت چیزی نمی‌رسه. به هرحال شب رو با مسعود همین جا می‌خوابیم. فردا صبح سر راهت نون تازه بگیر تا به این بچه صبحانه بدم. 
بعد در هوا با دستش اشاره‌ای به شکم زهره کرد: تو که به فکر اون طفلی نیستی. کاوه که برگرده فقط از تو شاکی نمیشه با ما هم چپ می‌افته که چرا از تو و بچه‌تون مراقبت نکردیم. مثلا درس خونده هستی. یه نگاه به شکمت، معلوم می‌کنه که اون بچه رنگ دنیا رو نمی‌بینه؛ از ما گفتن بود. 
زهره رمق ایستادن و حرف زدن نداشت. شکمش هر چند دقیقه تیر می‌کشید و بعد ساکت می‌شد. خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد.

نوشته دانلود رمان نبات و بادام تلخ | سما جم اولین بار در رمان دانلود پدیدار شد.

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز