آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد، آزادی خود ماه است كه او را پایبند می كند.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان نگارِ من ، تویی | نغمه جنتی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان نگارِ من ، تویی | نغمه جنتی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : نگارِ من ، تویی

نویسنده : نغمه جنتی کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب (مگابایت) : ۱٫۹ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ مگابایت (epub)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

تعداد صفحات : ۲۰۰

خلاصه داستان :

خیانت واژه یی نا آشنا بود براش، فکر نمیکرد روزی تنها عشق زندگیش کسی که عاشقانه دوستش داشت، به خاطر دلایل غیر منطقیی بهش خیانت کنه بعد از چشیدن طعم تلخ خیانت، زندگیش از این رو به اون رو شد از خودش یه مرد با یه قلب سنگی ساخت…ولی… سرنوشت براش چیز دیگه ای رو در نظر گرفته بود… یه دختر که تمام زندگیش رو توی هنر خلاصه کرده اونم به خاطر اتفاقات تلخی که چند سال قبل براش افتاده رمان من عاشقونست…یه عاشقونه ی خیلی خیلی ساده… یه عشق ساده…عشقی که شاید برای من یا تو هم اتفاق بیافته… اما با رو شدن یه سری حقایق… داستان هم پیچیده تر میشه

 

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از نغمه جنتی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

 

قسمتی از متن رمان :

پله های دانشگاه رو با سرعت بالا رفتم، بند کیفم رو میون حصار دستم محکم تر فشردم و گفتم:امروز نمیاد؟ مهسا در حالی که سعی داشت به سرعتش اضافه کنه تا به من برسه، با ناراحتی گفت:میدونی چرا نمیاد؟ وسط پله ها وایسادم به طرف مهسا برگشتم و با بی حوصلگی گفتم:حتما میخواد این هفته رو با دوستاش بره شمال…!!! اخمی کرد و گفت:اون به جز ما دوست دیگه ای نداره! پوزخندی زدم پشتم رو به مهسا کردم و به طرف سالن اصلی دانشگاه به راه افتادم که صدای مهسا متوقفم کرد:دیشب پدرش فوت کرد… قدمام برای لحظه ای سست شدند، بند کیفم میون دستام شل شد…حتی برنگشتم که به مهسا نگاه کنم، فقط با سردرگمی به پسرا و دخترایی نگاه میکردم که از سالن اصلی دانشگاه میومدند بیرون و عده ای هم داخلش میشدند…شوکه شدم، اصلا باورم نمیشد این اتفاق افتاده باشه… -دیشب پدرش سکته قلبی کرده،اونم مجبور شد بره اصفهان به طرف مهسا برگشتم و با ناراحتی گفتم:پس چرا کسی من رو تو جریان نزاشت؟ مهسا با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:خودمم وقتی فهمیدم خیلی ناراحت شدم، بعد از تعطیلات شاید چند روز باز نتونه بیاد…درست تو جریان نیستم، خیلی حالش خوب نبود و نشد باهاش حرف بزنم… آروم سرم رو پایین انداختم و با صدای گرفته گفتم:خدا بهش صبر بده… مهسا به سمتم اومد و گفت:بهتره تا دیر نشده بریم سر کلاس… سرم رو آروم تکون دادم و به دنبال مهسا به طرف کلاسمون به راه رفتم، اصلا هیچ جوره نمیتونستم باور کنم آقای رفیعی، پدر یکی از بهترین دوستام به همین راحتی فوت کرده باشه…!!! دستم رو توی جیب مانتو مشکی رنگم گذاشتم و با حیرت گفتم:اما مهسا، آقای رفیعی که سنی نداشت! مهسا سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:منم شوکه شدم -خیلی بد شد که ما نمیتونیم تا اصفهان بریم -فعلا بزار به کلاسای امروزمون برسیم، بعدا یه فکری میکنیم سرم رو آروم تکون دادم و همراه مهسا وارد کلاسمون شدیم

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز