ضعیف‌الاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

Hich Vaght Dir Nist دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

1 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نام رمان : هیچوقت دیر نیست

2 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نویسنده : مهسا زهیری کاربر انجمن نودهشتیا

3 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب (مگابایت) : ۴٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ مگابایت (epub)

11 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

4 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : ۴۱۹

14 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) خلاصه داستان :

داستان پیرامون تلاش های شخصیت زن داستان در جهت جبران کردن اشتباهات گذشته اش هست. یک جور رویارویی نیروهای مثبت و منفی که یکی از نتایج حاصلش می تونه این باشه که هیچ چیز قطعاً خوب یا قطعاً بدی وجود نداره… و اینکه هیچ وقت دیر نیست!

5 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

6 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) پسورد : www.98ia.com

7 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) منبع : wWw.98iA.Com

11 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) با تشکر از مهسا زهیری عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

pdf دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

android دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

21 دانلود رمان هیچوقت دیر نیست | مهسا زهیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

اگر آدم خیال پردازی کنارم بود، حتماً تصور می کرد امروز برای من روز بزرگیه. اما نکته اینجا بود که نه امروز فرقی با بقیه ی روزها داشت، نه آدمی کنار من بود. تنها جنبنده ای که اطراف من با چشم قابل دیدن بود، صد متر اون طرف تر انتهای این جاده ی ساکت و بلند، پشت فرمون نشسته بود و احتمالاً به مانتوی از مد افتاده ی من نگاه می کرد. البته به جز کلاغی که پنج دقیقه ی تمام بالای سرم قار قار می کرد و دلم می خواست با پاشنه ی کفش مخش رو توی منقارش بیارم.
با دو انگشت استخوان بینی م رو مالش دادم و دوباره به انتهای جاده نگاه کردم. نه به اون پراید کهنه بلکه به خط های موازی که یه جایی می پیچید و شاید ماشینی رو به سمت من هدایت می کرد که منتظرش بودم. آدم هایی که یادشون نرفته باشه امروز چهار اردیبهشته.
به ساعت نگاه کردم. نیم ساعت بود که توی تنهایی ایستاده بودم و اگر توی این دو سال با هر بدبختی ای دست و پنجه نرم نکرده بودم، از این همه انتظار حتماً زیر گریه می زدم.
به بالا نگاه کردم. خورشید گوشه ی آسمون بود. اگر الان دو سال پیش بود، با دوست هام برنامه ی نمایشگاه کتاب رو میذاشتم نه اینکه جلوی در زندان قدم بزنم. هر چند که فرقی هم نمی کرد. من یاد گرفته بودم که اگر گندی می زنم باید پاش بایستم. از همون دو سال پیش توی دادگاه به این نتیجه رسیده بودم که کار من با همه ی آدم هایی که می شناختم، دیگه تموم شده… آدم هایی که من رو درست نشناخته بودند. هرچند که باورش سخت بود و امید برگشتن من رو سر پا نگه می داشت. اما امروز، دقیقاً از ۳۵ دقیقه ی پیش بهم ثابت شد که چیزی من رو به زندگی سابقم برنمی گردونه.
پراید از پارک خارج شد و با سرعت پایین به طرف من اومد. از دور به دیوارهای بلند نگاه کردم. شاید اگر زیاد اینجا معطل می کردم دوباره سراغم می اومدند و این سیاه ترین کابوس من بود. سربازها با سپر و نیزه و شنل سیاه… به فانتزی مسخره ام خندیدم. پراید جلوی پام نگه داشت و شیشه رو پایین داد.
-تا کی؟
-تا کی چی؟
-تا کی منتظر می مونی؟
صورتش از دو سال پیش هیچ تغییری نکرده بود. همون موها و چشم ها. همون لبخند. بدون اینکه لبخند بزنم جواب دادم: تو منتظر چی بودی؟
-تو.

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز