نیکوترین عادت تفکر است و حکمت زاده تفکر.
خوش آمدید - امروز : شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان ویلچر! | طاهره.الف کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان ویلچر! | طاهره.الف کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : ویلچر!

نویسنده : طاهره.الف کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۸ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۳۹

خلاصه داستان :

ویلچر به یه صندلی فلزی چرخدار میگن که معادل فارسیش میشه صندلی چرخدار!
هر جوری که نگاش کنی جز یه صندلی چرخدار فلزی چیزی نمیبینی..
اما فقط کافیه کسی روش نشسته باشه تا خیلی چیزا ببینی!
ویلچر درد قضاوت شدنه! درد ظاهر بینیه! ویلچر دردِ! یه درد عمیق!
و قصه درباره ی یه دخترِ دردمنده! و خدا واسه ی دردش یه همدرد سر راهش قرار میده!
یه همدرد… و فکر میکنید یه صندلی چرخدار چند تا مشکل میتونه به وجود بیاره؟!
یکی…دو تا…ده تا…و یا شایدم بیشتر!

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از طاهره.الف عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

هوا به طور ناگهانی خنک و بارانی شده بود. عجیب بود که تابستان یکهو هوس بهار شدن بکند! مردم توی پارک قدم تند کرده بودند و سعی می کردند از خیس شدن فرار کنند. خوب بود! اینکه حالا درگیر باران شده بودند و نمی توانستند به او توجه کنند خوب بود. اینطوری کمتر عذابش می دادند. بچه ها اما هنوز مشغول بازی بودند. گویی که آسمان دارد با آن ها آب بازی می کند! باران باعث شده بود سروصدا و هیجانشان بیشتر شود. آرام و با خنده ی دلنشینی به بچه های هیجان زده خیره شده بود و با نفس های عمیقی عطرِ نابِ این مهمان ناخوانده ی تابستان را به مشام می کشید. همه از خیس شدن فرار می کردند و هیچکس به دختر جوانی که بین ۱۶ تا ۲۰ سال سن دارد و روی ویلچری کنار نیمکت نشسته است، توجه نمی کرد؛ و دخترک خوشحال بود از این بی توجهی که باران برایش به ارمغان آورده بود! مردی رد شد! اما نه، رد نشد! گویا متوجه دختر ویلچری زیر باران شد و ایستاد و به سمت او برگشت. با چند قدم درست مقابل او ایستاد. دختر جوان به او نگاه کرد؛ قد بلند، چهارشانه، مو های کوتاه و صاف، ابرو های کشیده، بینی کشیده و چشمان سیاه و نگاهی…!
سرش را پائین انداخت. دستش را روی قلبش فشرد و چهره اش جمع شد. گویا از چیزی درد می کشید. آن نگاه باعث تیر کشیدن قلبش شده بود. نگاهی بیش از حد مهربان! نگاهی سرشار از ترحم! و یا شاید نگاهی تحقیر آمیز!
با لحنی متناسب نگاهش پرسید: میخوای ببرمت زیر یه سرپناه؟!
دختر نفس عمیقی کشید تا ناراحتی اش را بیرون دهد. نباید به خاطر ترحم این مرد شادیِ بارانی اش را خراب کند.
زیر لب گفت: اگه بخوام خودم میرم
مرد با لحنی که ترحمش بیشتر شده بود گفت: آخه داری خیس میشی!
دختر لبخندی زد و بی توجه به لحن مرد گفت: خب بارون میباره که خیس کنه دیگه!
مرد پوزخندی زد و گفت: عاشقی؟!
لبخند دختر عمیق تر شد: چرا نباشم؟! عاشقِ خالقِ این همه پاکی ام که داره میباره و خیس میکنه!

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز