باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب مخصوص موبایل » اندروید » دانلود رمان چشمانی به رنگ عشق | mojgan 19 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان چشمانی به رنگ عشق | mojgan 19 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نام رمان : چشمانی به رنگ عشق

نویسنده : mojgan 19 کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب (مگابایت) : ۲٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ مگابایت (epub)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

تعداد صفحات : ۲۴۱

خلاصه داستان :

آوا یک دخترست … دختری که زندگی به او می خندید … تا او به زندگی خندید .
زندگی از خنده ی او خوشش نیامد و اخم کرد … خانواده اش بر باد رفت … ولی نه به حالت عادی … با توطئه و دسیسه … و حالا او قصد انتقام دارد …

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از mojgan 19 عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

قسمتی از متن رمان :

(زندگی باغی است که با عشق باقی است . مشغول دل باش نه دل مشغول . بیشتر غصه های ما از قصه های خیالی ماست . پس بدان اگر فرهاد باشی ، همه چیز شیرین است . )

اندوهناک آخرین نگاه را به چهره ی خود انداخت . کتش رو از روی تخت برداشت و پوشید و با برداشتن کیف سامسونت از خانه بیرون رفت . دکمه ی سوییچ رو زد …. هم زمان ماشین هم چراغ زد . سوار ماشین شد و به سمت شرکت حرکت کرد .قادر بود تمام کار ها را چشم بسته هم انجام دهد … کار های همیشگی …. زندگی همیشگی …
در بین راه آهنگ مورد علاقه اش رو هم گذاشت . با گوش دادن به آهنگ به گذشته ها رفت . به زمانی که زندگی چنین مسخره و خنده دار نبود . به زمانی که دیگران می دانستند وجود داره . سری تکون داد تا این افکار منحوس از سرش بره بیرون . در همین موقع صدای زنگ گوشی بلند شد . نگاهی به شماره انداخت . با دیدن شماره ی سوزی آهی کشید سعی کرد عادی باشه … تقریبا
– صبح بخیر سوزی . چی شده ؟
سوزی : قربان پس شما کجایید ؟ می دونید چقدر دیر شده ؟
– سوزی من تو راهم .
و قطع کرد . هنوز هم نتونسته بود به آن تایم بودن عادت کنه … چه قدر باباش به خاطر این اخلاق مزخرفش حرص می خورد … با یادآوری خانواده اشستون فقراتش تیر کشید . خانواده ای که هیچ وقت جسدشون پیدا نشد . هیچ وقت باور نکرد اونا دیگه نیستن . همیشه فکر می کرد دیگه بابا اینا باید پیداشون بشه و این نقش بازی کردن لعنتی تموم بشه . الان تقریبا چهار ساله شده بود . توی همین فکرا بود که به شرکت رسید . معتبرترین شرکت لوازم برقی در اروپا و شاید یه شرکت شناخته شده در تمامی دنیا . از بزرگترین سهامداران …. یه نگاه به ساعت مچی مردونه وشیکی که به دست داشت انداخت . با خودش گفت : آه خدایا . بازم دیر کردم . ساعت نه و نیم بود و نه جلسه داشت . سریع ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و به صورت دو خودش رو به آسانسور رسوند . دستش رو گذاشته بود روی دکمه ی آسانسور و مکرر فشار می داد . در همین موقع صدای صمیمی جیمز شنید که گفت :
– بازم دیر کردی ؟
در حالی که نفس نفس می زد جواب داد :
– آره .
جیمز : آه پسر تو قرار نیست آدم بشی
– بی خیال جیمز . الان جلسه دارم .
جیمز : باشه برو . ولی ناهار میام دنبالت مهمون تو .
و خودش با خنده رفت سراغ آسانسور کناری … از حواس پرتی خودش پوفی کشید و خواست سوار همون آسانسور بشه که رفت بالا . با خودش زمزمه کرد : به حسابت می رسم جیمز .
و منتظر آسانسور قبلی شد .
بالاخره آسانسور هم رسید …
بعد از این همه سال دیگه کاملا باورش شده بود که یه پسره .
هیچ کس توی این کره ی خاکی ماهیت واقعیش رو نمی دونست . ولی فکر نمی کرد که … به دفتر که رسید سریع در رو باز کرد و داخل شد .
دختری بلوند و قد بلند با حالتی طلب کارانه منتظرش ایستاده بود …
با تمام عصبانیتش سعی داشت با احترام حرف بزند ….
– سوزی اینا از کی اومدن ؟
سوزی : قربان یه نیم ساعتی میشه .

باکس دانلود
    زمینه دلخواه های شما - به فایل راهنما مراجعه کنید
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز