كسي كه هرگز تحت فشار نزيسته باشد، آزادي را لمس نمي كند.
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶
خانه » رمان و داستان » رمان ایرانی (صفحه ی 30)

رمان ایرانی

دانلود رمان ماه و مهتاب جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان ماه و مهتاب جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان ماه و مهتاب جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان ماه و مهتاب

نوشته پریسا قاسمی

دانلود رمان ماه و مهتاب

سلام دوستان گل این رمان برام ارسال شده و نخوندم اگر موردی داشت اطلاع دهید

هرکس هم خواند خلاصه بگذارد

باتشکر ار رز عزیز بابت خلاصه

خلاصه ای که نگاه جون خواسته بود
داستان درمورد دختری به نام مهتاست که توی مهمونی دوستش شادی که به مناست برگشتن داداش شادی از خارج برگزار شده با پسردایی شاد ی اشنا میشه و…..مابقی ماجرا رو خودتون بخونید

قسمتی از متن

هوا دیگه کم کم داره سرد میشه آخه چیزی به اول پائیز باقی نمانده دلم میخواد در این هوای سرد کنار حوض بشینم و از آخرین روز های پائیزی لذت ببرم پس به حرف دلم گوش میدم و میرم کنار حوض وقتی  لب حوض نشستم و عکس خودموتو آب دیدم به خودم گفتم خب رها خانم تو دیگه بزرگ شدی حالا دیگه انتظارات همه از تو بیشتر میشه تو باید به همه ثابت کنی که دختر نمونه ای هستی تا امروز درست مثل دختر بچه ها رفتار میکردی ولی از امروز به بعد باید به همه نشون بدی که رهای واقعی چطوریه و چقدر باوقاره چون دو سال دیگه مانده تا درست دبیرستانو تموم کنی و بعد از اون اگه خدا بخواد راهی دانشگاه بشی . آه…. وقتی به جدایی از دوستام فکر میکنم تنم میلرزه چون به همه اشون حسابی وابسته شدم و خیلی دوستشون دارم . اینقدر به فکر فرورفته بودم که سردی هوا را به کل فراموش کرده بودم وقتی به خودم اومدم بدنم از سرما کرخ شده بود نمیخواستم از جام بلند بشم دلم میخواست تو همون حال هوا باقی بمونم ولی ترس از سرما خوردگی باعث شد از جام بلند بشم و خودمو به در ورودی خونه برسونم وقتی وارد خونه شدم زنگ تلفن به صدا در اومد ولی من بهش توجهی نکردم و رفتم تو اتاقم احساس خستگی میکردم رو تختم دراز کشیدم که صدای مامانو شنیدم که گفت :
_ رها جان شادی پشت خطه باهات کار داره.

چراغ چشم تو
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم
تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید ؟
تورا کدام خدا؟
تو از کدام جهان
تو در کدام کرانه تو از کدام صدف ؟
تو در کدام چمن همره کداک نسیم ؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگه
چه کرد با من آن نگاه شیرین آه
مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه
کدام نشأه دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تورا که میبیند
به رقص می آیند سرود میخوانند
چه آرزوی محالیست زیستن باتو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو :
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر
بگو برو جگر کوه قاف بشکاف
ستاره هارا از آسمان بیار به زیر
تورا به هرچه تو گویی به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه
که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست
همه وجود تو مهمر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است.
فریدون مشیری

 

ادامه مطلب

دانلود رمان قطرات جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان قطرات جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان قطرات جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان قطرات

نوشته آزاده کریمی کاربر نودهشتیا

خلاصه:
نوا دختر یک روزنامه نگار معروف است، پدرش را به تازگی در تصادفی از دست داده اما به گونه ای عجیب و البته غیر مستقیم پدر با او در ارتباط است و از او خواسته ای دارد…این معما که این خواسته چیست و به چه ماجراهایی منتهی می شود به مرور در داستان باز خواهد شد.

قسمتی از داستان

امروز اولین روز کاری من به عنوان عکاس در مجله ایه که روزی تو اونجا کار می کردی. هر چیزی که از این حرفه می دونم رو مدیون تو هستم…تو فقط نقش یه پدر رو برای من نداری…یه دوستی و البته در زمینه کاری یه منتقد سرسخت…اولین انتقادت رو از اولین عکسم هرگز فراموش نمی کنم…خدایا!! چقدر بهم بر خورد…فکر می کردم تو به عنوان یه پدر کلی قراره ازم تعریف کنی و بعدش یه خسته نباشید جانانه بهم بگی…اما وقتی عکس رو بهت نشون دادم…طبق عادت همیشگیت..کمی اون عینکت رو با اون قاب زرشکی زشتش روی دماغت جابه جا کردی…آخرشم نفهمیدم چرا هیچوقت زیر بار عوض کردن اون قاب نرفتی؟!…بعدش یه نگاهی به صورت مشتاقم که منتظر کلمات پر از تحسینت بود انداختی…بعد دوباره به عکس نگاه کردی…یه سرفه کردی و گفتی:
– یه کار آماتور پر از ایراد
یعنی تو واقعا اون همه اشتیاق رو توی نگاه من نخوندی که اینجوری دستمزدمو دادی؟ من مثل یه تیکه یخ وا رفتم…و تو گفتی و گفتی و گفتی…هر چی بیشتر گفتی من ناامیدتر شدم…آخ…بابای خوبم…خوبترین خوب دنیا…اگه بدونی چقدر از دستت عصبانی بودم..

 

ادامه مطلب

دانلود رمان فراموشی و فریب جاوا، اندروید،pdf،اندروید

دانلود رمان فراموشی و فریب جاوا، اندروید،pdf،اندروید

دانلود رمان فراموشی و فریب جاوا، اندروید،pdf،اندروید

 

دانلود رمان فراموشی و فریب

نوشته بیتا تقوی کاربر نودهشتیا

از دیگر رمانهای موجود در سایت از این نویسنده

دانلودرمان بی خوابی های دوست داشتنی من

دانلود رمان فراموشی و فریب

خلاصه:
یه سانحه با اتفاقای پشت سرش…دختری که فراموشی گرفته و هویتش رو گم کرده…همه چیز با یه عشق نا خواسته شروع میشه…و با سر رسیدن یه فرد مجهول الهویه جریان می گیره…بارسیدن آدمای جدید تو قصه همه چیز خراب میشه…و دختر قصه ی ما مجبوره که از عشقش جدا بشه…چه اتفاقی قراره برای دختر داستان ما که از قضا فراموشی هم داره بیوفته؟؟ فراموشی که منجر به یه فریب بزرگ میشه…پایان خوش

قسمتی از داستان

نه…نه…خواهش می کنم نرید…چرا منو تنها میذارید؟؟اینجا تاریکه…سرده…تو رو خدا نرید…
چند تا مرد غریبه بهم نزدیک شدن…صورت هاشون سیاه و کریه بود…باز هم فریاد زدم:خواهش می کنم….شما دیگه کی هستید؟! من اینجا تنهام…چرا کسی به دادم نمیرسه؟؟ من ازتون کمک می خوام…نرید…یکی از مردها خنده ی خشن و ترسناکی کرد و دستش رو به سمتم دراز کرد…تو باید با ما بیای…هیچ راهی وجود نداره…تو باید سیاه بشی و سرد….بیا…
فریاد زدم:نه خواهش می کنم…نه…
جلو اومد و منو تو حصار دست های سفت و خشنش گرفت…چشماش تو چشمام خیره موند…چشماش قرمز بود…همرنگ خون…
با تمام توان فریاد زدم:نه خدایا…التماس می کنم…منو کجا می برید؟؟…نه…نه..نه…..
دست و پا می زدم و تقلا می کردم که ناگهان چیزی مثل پتک تو سرم فرود اومد…جیغی کشیدم و از جا پریدم…نور چشمم رو زد…نگاهی به اتاق پر از سفیدی انداختم…تنم از عرق خیس و آبِ دهنم خشکِ خشک بود…چشمام می سوخت و دستام به سان دو تیکه یخ بود…من کجا بودم؟؟
در باز شد و زن مسن و غریبه ای وارد اتاق شد و با هُل و دوون به سمتم اومد…نگاهی به زن انداختم…هر چی فکر کردم نتونستم بشناسمش…
زن دستم رو گرفت و گفت:پس بالاخره بیدار شدی…چرا جیغ کشیدی؟؟…شایدم من اشتباه کردم…
سرم سنگین و مغزم خالی بود…سرم رو که تو فاصله ی ۲۰سانتی از بالش بود رها کردم و بی نفس روی بالش افتادم و گفتم:کابوس دیدم…من کجام؟؟شما کی هستید؟!
زن دستی به سر خیس از عرقم کشید و گفت:بیمارستانی…
متعجب گفتم:بیمارستان؟؟

 

ادامه مطلب

دانلود رمان گیسو کمند ۲ جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان گیسو کمند ۲ جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان گیسو کمند ۲ جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان گیسو کمند 2

جلد دوم گیسو کمند

نوشته نگین حبیبی کاربر نگاه دانلود

 

اززبان نویسنده رمان

فقط دوستایی که جلد یکو نخوندن…دوتا پیشنهاد دارم واستون:
۱٫برین جلد یکو بخونین…:۳۹۱:
۲٫من خودم خلاصه ای از جلد یکو بهتون میگم که از همین تاپیک شروع به خوندن کنید…:۱۲۸fs318181:
خب خلاصه جلد اول:
کمند دختری از باند عتیقه کالفرنیا ماموریت میگیره وارد باند عتیقه تهران بشه و توجه و علاقه رییس باند”دان”رو جذب کنه..اما این فرد بویی از احساس نبرده و برای کمند که اولین ماموریت و معمولا سوتی میده کار خیلی سختیه…در این بین هم مشکلاتی برای پیش میاد و ماجراهای جالبی براش اتفاق میوفته..حالا هسته اصلی این باند متشکل از سه نفره…دان..صدرا…کسری…حالا با ماجراهایی دان به کمند علاقه مند میشه…و البته که چقدر صدرا جلو پای کمند سنگ میندازه…کمند هم به دان علاقه مند میشه ولی چون مادام یکی از افرادش به اسم دنیل رو با هویت جدید وارد خونه دان میکنه کمند دیگه میفهمه که نمیتونه کنار دان باشه و در نتیجه مجبور میشه دانو گول بزنه و به مادام تحویل بده…حالا بعد سه سال که کمند رییس باند مادام شده و مادام مُرده،دان برای انتقام به سراغش میاد اما چون هنوز بهش علاقه داشته نمیتونه بهش آسیبی بزنه و در نتیجه بعد مدتی می بخشتش و آقا خلاااااااصه اینکه این دوتا بهم میرسن و الان زندگی خوبی دارن…تا اینکه…باید جلد دو رو بخونید دیگه…

ژانر رمان:عاشقانه
خلاصه ای موضوع رمان:بعداز بسته شدن پرونده باند دان…حالا دانیال و کمند و صدرا و کسری یه زندگی عادی به دور از هرجور خلاف و ناامنی رو دارن و همه جوره سعی میکنن این آرامشو حفظ کنن…دانیال و کمند حالا صاحب دوتا فرزند دوقلو به اسم بنیامین و بارانن و این بچه ها تموم زندگیشونن…همه چی به وفق مُراده ولی این وسط کمند نگرانه…نگران از دست دادن خوشبختیش…نگران از دست دادن خونواده اش…کمند و دانیال و صدرا و کسری بعد اینهمه خلاف و آدم کشی…آیا می تونن بدون تاوان به زندگی ادامه بدن؟و خب…زندگی همیشه به وفق مراد نیست و حالا باید این چهار نفر تاوان بدن…
صورت خوشبختی ام کبود است…
عجــــب…دست سنگینی داشت سرنوشت!!!

 

ادامه مطلب

دانلود رمان خاکسترم نکن جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان خاکسترم نکن جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان خاکسترم نکن جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

دانلود رمان خاکسترم نکن

نوشته لیدا۱۳۸۰ کاربر نودهشتیا

خلاصه

روایت زندگی تیارا…دختری که به قول خودش از جنس آتیشه و آتیش بازی رو دوست داره!!!
از محبت پدر و مادرش محرومه…و تلاش میکنه رو پای خودش وایسه!
آدمای زیادی دور و برشن…هم خوب،هم بد!…و تیارا خوب میدونه چجوری با این ادما کنار بیاد!
اما بین همه اینا…یه نفر،زندگیشو زیر و رو میکنه!درگیرش میکنه!…و تیارا به راحتی بقیه توانا به شناختش نیست!!
این ادم…بالاخره میشه یه زندگی جدید…یه رویای جدید…و یه درد جدید تو قلب شکسته تیارا!!
و قطعا گذر زمان…میتونه خیلی چیزا رو به آدم یاد بده!!
از اونطرف…روهام،متقابلا دچار همین قصه میشه…و این دو نفر تو دستای سرنوشت به بازی گرفته میشن…بازی ای که خوشی یا تلخی پایانش،هردوشونو میترسونه!!!
روایت دو زندگی…نه متفاوت،نه شبیه به هم!!!

دختری رنج کشیده ام از دیار عذاب،با قلبی ترک خورده،روحی پژمرده و احساسی بی نهایت عظیم…و تو،مردی از دیار گذشته من.سرسخت،سنگ،دوست داشتنی…آمدی،بی مقدمه پادشاه قلبم شدی.آمدی و پس از گرفتن نفسم،بهانه ای شدی برای شکستنم،خرد شدنم،نابود شدنم…بدون تو،من ماندم و هیچ.من ماندم بدون من…اما تو،عشقی نبودی که رفتنی و بدون بازگشت باشی.بازهم آمدی و معبودم شدی،سنگ صبورم شدی و مرهمی برای زخم های تیغ سرنوشت…گذشته چیزی جز گذشته نیست.آن را بر روی شن های بیابان زمان بنویس تا نسیم عشق آن را بی اثر کند…دوستت دارم.تو نیز،بدون من بهانه ای برای نفس کشیدن نداری.تو تماما منی و من تماما توام…به یاد داری روزی که گفتی تا ابد میمانی…پس به حرفت عمل کن و بامن بمان.تو را درگذشته از نسل خائن دیدم و حال معشوق…و من این خائن عاشق را می پرستم…بگو هستی و بگذار نامت را با عشق بر آسمان قلبت فریاد بزنم…به وسعت رنج هایی که کشیدم و به حرمت عشق،دوستت دارم…برای تو،با رنج هایم سوختم و با عشق ساختم.آتش نبودم اما سوختم…پس تو،خاکسترم نکن…و با من بمان…بگذار رویای بودنت را باور کنم..پایان خوش
دانلود رمان خاکسترم نکن

 

ادامه مطلب

دانلود رمان تو فقط مال منی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان تو فقط مال منی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان تو فقط مال منی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان تو فقط مال منی

نویسنده پ.م

سلام دوستان گل این رمان برام ارسال شده نخوندم..اگر موردی داشت بهم خبر بدین

 

از زبان نویسنده:

سلام دوستان…این اولین رمان من هست و خب مطمئنا قلم روون و خوبی ندارم اما سعی میکنم خوب بنویسم امیدوارم دوسش داشته باشین و نقد کنید و اشکالاتم رو بهم بگید تا تو کارای بعدی جبران کنم…و اینکه داستان تا یه جاهایی روند کندی داره اما کم کم به قسمت های جذاب میرسیم پس وقتی ۴ صفحه ی اول رو خوندید زود قضاوت نکنید و فکر نکنید رمان همخونه ای و  رمان رو ول نکنید. با تشکر پ.م.
خلاصه: داستان درمورد یه دختر باهوش با اسم پری که یه سری مشکلات داره ولی همه رو به خنده میگیره و با بیخیالی ازشون می گذره تا اینکه یه روز که تو خونه بوده اتفاقی میفته که تموم زندگیش از این رو به اون رو میشه و اینجا یه نفر هست که همیشه پشت دختر داستانمونه و یه جورایی اتفاقی که سرنوشت پری رو عوض میکنه از اون شخص شروع میشه…
نویسنده: پ.م.
ژانر: اجتماعی و کمی طنز
شخصیت های اصلی: پری ، ماهان ، ماکان
دیگر شخصیت ها: ترانه ، شیما ، آرش ، مانی و…
داستان از زبان اول شخص ینی پری هستش.

قسمتی از داستان

تو اتاقم روی تخت خوابیده بودم و داشتم درس میخوندم اما واقعیتش هیچی حالیم نمیشد فقط میخوندم از روش که اگه دبیر عقده ایم که تازگیا باهام لج شده ازم پرسید یه چیزی بارم باشه. درسم که تموم شد رفتم یکم خوراکی بخورم که از گشنگی نمیرم و بعدشم مسواک و خواااب.
فکر کنم ساعت ۲ صبح بود که یهو یه صدایی از تو حیاط اومد اولش فک کردم توهم زدم اما وقتی دوباره اون صدا رو شنیدم گرخیدم چون پدرم تازه فوت شده بود (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه ) و سر یه قضیه ای از مامانم جدا شده بود و من الان تنها بودم اونم توی یه خونه تو پایین شهر و خطرناک

ادامه مطلب

دانلود رمان جنون بی قانون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان جنون بی قانون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان جنون بی قانون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

دانلود رمان جنون بی قانون

 

نوشته samira-mis کاربر نودهشتیا

سلام دوستان گل این هم رمانی که درخواست داده بودید

دانلود رمان جنون بی قانون

ازدیگر رمانهای موجود درسایت از این نویسنده

دانلودرمان می گل …دانلودرمان می گل ۲ …دانلود رمان یک روز با ما یک روز بر ما

اززبان نویسنده رمان

خلاصه داستان:
کلا خلاصه نویسیم ضعیفه ولی در کل این و بگم این داستان در راستای می گل نوشته شده
ولی
نمیشه گفت ادامه ی می گل هست…در مورد عشق شهریار و عطرین که موانع زیادی پیش روشونه!!..پایان خوش

از نظر خودم داستان جدیدیه..حد اقل من این موضوع رو جایی نخوندم..سعی کردم یه کم از فضای همخونه شدن بیام بیرون!!
تا حد امکان فضاها اتفاقات قانونی و…رو با تحقیق مینویسم..ولی اگر باز هم ایرادی وارد بود مثل همیشه با کمال میل میشنوم
و در صورت امکان ترتیب اثر میدم!!

اول یه توضیح بدم که کسانی که می گل ۱و۲ ر خوندن میدونن اخر داستان اسم دخت پارمان آترینا عنوان شد..اما به دلایلی من این اسم و تو داستان تغییر دادم…پس خواهشا این رو جزو نقدها مطرح نکنید!
و بعد اینکه…فعلا صحبیتی نیست تا چیزی یادم بیاد!!

قسمتی از داستان

***
شالش رو دراورد و پرت کرد رو کاناپه
هیچ کس خونه نبود..حتما باز مادرش بیمارستان بود و پدرش هم که…..
-همیشه باید تنها باشم…من عمرا ازدواج کنم کار کنم!بچه ام چه گناهی کرده؟؟؟
خیار و از تو ظرف میوه تو یخچال برداشت و گاز گنده ای بهش زد…
آخ که عاشق این بی ادبیای تنهاییم…اگر الان مامان بود میخواست بگه برای یه دختر زشته دهنش اینقدر پر باشه!
با صدای زنگ واحدشون با همون دهان پر به سمت در رفت و به خیالی که مامانشه در و باز کرد…با دیدن شهریار پشت در سرفه کرد…در اثر این سرفه تکه هایی از خیار روی لباس شهریار پرید و تکه هایش هم تو گلوش گیر کرد!
-چی شدی؟؟؟
دستهای قوی شهریار مداوم رو کتفش فرود میومد
-ای بابا چت شد؟؟؟مگه مجبوری؟؟خب یواش یواش بخور…ترسیدی ازت بگیرنش؟؟؟
بعد از چند دقیقه اوضاع روبه راه شد…
عطرین دو سه تا نفس عمیق کشید…حالا دیگه اثری از خیار تو دهنش نبود..مقداریش رو زمین بود و مقداریشم فرو رفته بود!!
-ببخشید…

 

ادامه مطلب

دانلود رمان اسیر درون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان اسیر درون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان اسیر درون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان اسیر درون

 

نوشته خانومی کاربر نودهشتیا

دانلود رمان اسیر درون

ژانر : عاشقانه اجتماعی ،معمایی و روانشناختی

خلاصه : سونیا صدف تبار ، کارگزار بورس اوراق بهادار است ،او در انجام وظایفش بسیار مقرراتی عمل میکند اما پیشنهاد کاوه معماران ، دردسر عظیمی برای او بوجود می اورد و این چالشی ست بزرگ میان عشق و وظیفه !..پایان خوش

قسمتی از داستان

امروز از آن جمعه های لعنتی ست ، همان ها که انگار با زمان هم سر جنگ دارند ، الحق که مقاومتشان ستودنیست ، چرا که برای تمام نشدن ،حتی با عقربه های ساعت هم دست به یقه شده اند و در این بین ، انسان هیچ چاره ای جز سرگرم کردن خودش ندارد ….
نیم ساعتی هست که روی کاناپه تپل و پفکی خودم ، دراز کشیده ام ، چشمهایم روی قاب عکس مامان و بابا میخ شده است ، پوزخندی روی لبم نقش بست ….. چرا در این عکس دو نفره هم اثری از من نیست ؟
یعنی چه کسی این عکس بسیار خندان را ، آنهم بدون حضور من ! از آنها گرفته است ؟
بابا دستش را دور شانه مادرم حلقه کرده و او هم سرش به سمت شانه های پدرجان متمایل است ، در پشت چهره شادشان انگار هیچ غمی وجود ندارد ،گویی در این دنیای دو نفره ، فقط من ! یک موجود اضافی و بی مصرفم که اگر هم نباشم ،خللی در چرخه زندگیشان وارد نمیشود …..
آهی از سر سوز ،کشیدم ، دوباره سردردم شروع شده بود ، با دست شقیقه هایم را ماساژ دادم اما فایده ای نداشت ، طبق عادت همیشگی ،گوشت بین انگشت شصت و اشاره ام را گاز گرفتم تاکمی آرام بگیرم ….صدای آلارم گوشی ، توجه ام را به خود جلب کرد ، دکمه “snooze ” را زدم و با خود فکر کردم اگر یاد اوری نمی شد ، باز هم به خاطر می آوردم که امروز مهمان دارم ؟

 

ادامه مطلب

دانلود رمان عشق تو پس کوچه های تعصب

دانلود رمان عشق تو پس کوچه های تعصب

دانلود رمان عشق تو پس کوچه های تعصب جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان عشق تو پس کوچه های تعصب

 

 

سلام دوستان گل این هم رمان در خواستی که خواسته بودید

نوشته شهلا خودی زاده کاربر نودهشتیا

خلاصه: دختری پر شر و شور در اوج سن بلوغ… دختری که هنوز معنی عشق را به خوبی درک نمی کند… داستان سرگذشت دختریه به اسم بارانا…. دختری که تو سن کم عاشق پسرعمو شه… کسری که دیوانه ی باراناست . اما عشقش مخلوط با یه سری تعصبه و همین به مرور باعث کلافگی بارانا می شه و دل زدگیش از این عشق…. داستان سرشار از عاشقانه ها و دلدادگی هاست و پر از هیجان…پایان خوش

دانلود رمان عشق تو پس کوچه های تعصب

من به تو احساس مالکیت دارم
تو نترس از حرفم حُسن نیت دارم
همه ی قلبت رو من تصرف کردم
خیلی راحت اینجا من توقف
من رو رفتارای تو تعصب دارم
این دلیل عشقه دوستم خب دارم
من فقط رو عشق تو تمرکز دارم
همیشه تو دستم ی گل رز دارم
دوست دارم خودم پالتو تو بگیرم و تو بپوشی و خودم
خودم قهوه بریزم و تو بنوشی تو بنوشی و خودم
♫♫♫
من رو رفتارای تو تعصب دارم
این دلیل عشقه، دوستم خب دارم
من فقط رو عشقِ تو تمرکز دارم
همیشه تو دستم ی گل رز دارم
دوست دارم خودم پالتو تو بگیرم و تو بپوشی و خودم
خودم قهوه بریزم و تو بنوشی تو بنوشی و خودم
من خودم دوست دارم نگرانت باشم
توى هر لحظه در جریانت باشم
من خودم دوست دارم هیجانت باشم
دائماً موردِ امتحانت باشم
♫اینم آهنگ بنیامین
قسمتی از داستان
“کف دستانم خیس عرق بود… نفسم بالا نمی آمد .
چرا گوش هایم نمی شنید؟…
اطرافم پر بود از آدم های رنگی…
همه لبخند می زدند و دست بر هم می کوفتند…
کجا بودم؟… نگاهم به سفره عقد زیبایی که مقابلم پهن بود خیره ماند…
پس چرا هیچ نمی شنیدم… با لمس شدن دستانم لرزشی بر تنم نشست و نفس بند رفته ام بازگشت و صدا در گوشم پیچید:
– بارانا جان چرا جواب نمی دی؟ بار سومه!

 

 

ادامه مطلب

دانلود رمان عشق در حین نفرت جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان عشق در حین نفرت جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان عشق در حین نفرت جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان عشق در حین نفرت

 

 

نوشته shaparak1113 کاربر انجمن نگاه دانلود

سلام دوستان گلم …سیستم لایک توصیه کنید درست شد…

دانلود رمان عشق در حین نفرت
سلام به همه دوستای سایت نگاه دانلود میخوام دعوتتون کنم به خوندن یه رمان پر از جدال عشق و نفرت و….هیجان! یه داستان متفاوت.
ژانر:
غمگین. عاشقانه. هیجانی.اجتماعی
خلاصه:
داستان درباره زندگی یه دختره که تو یه باند خلاف کار متولد میشه و اسمش رونیکا… تو زندگی بخاطر اونا دردهای زیادی میکشه و موقع عاشقی بشدت عاشق کسی میشه که بعد ها میفهمه عشقش پسر یکی از دشمنانشه و……
مقدمه:
می اییم میرویم در فواصل بین یک اذان و یک نماز نقش بر خاطره ها میزنیم…. زخم میکنیم و زخمی میشویم…نقش بد بر جان و روحمان میزنند و میشود سوهان روحمان تا اخر عمر! گاهی به تقاص گناه نکرده مان عذاب میکشیم…. و به تقاصش از کسی دیگر انتقام میگیریم. یادمان نرود هر چه زیباتر نقش بر جان و روح کسی بزنیم دنیا بهترین نقش را بر وجودت خواهد زد….پایان خوش

قسمتی از داستان:

اعصابم خورد بود…. نشستم رو صندلی چرخونه اتاقم خودکارو با بیحوصلگی رو شیشه کاملا تمیز میز مطالعه ام چرخوندم….. خودکاری که همیشه علاقه داشتم باهاش بنویسم هم نمیتونس ارومم کنه….دره اتاقم زده شد. حوصله بفرمایید گفتنم نداشتم. پس جوابی ندادم بیتفاوت به تابلوی روبروم خیره شدم تابلوی مادری که بچه شو بغل کرده…. دستگیره در پایین کشیده شد. پشتم به در بود صدای مردونه جوونی پیچید تو اتاقم:
_اهم اهم
صدای پسر دایی غد و سیریشم بود از سر کلافگی پوفی کشیدم. دستش رو گذاش رو صندلی چرخون یدست مشکیمو منو بزور چرخوند طرف خودش. اسمش ایلیاس و چهار سال بزرگتره. با بیخیالی این بار زل زدم به فرش که دست باف و گرون قیمت بود فرشی با گل های قرمز و ریز و زیاد با نقش هایی از حیات وحش کف چوبی اتاق رو نصفه نیمه پوشونده بود و به دیوار های کرم رنگ میومد.

 

ادامه مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز