باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶
خانه » رمان و داستان (صفحه ی 4)

رمان و داستان

دانلود رمان مالک قلب تیکه پارم

دانلود رمان مالک قلب تیکه پارم

دانلود رمان مالک قلب تیکه پارم

دختری که نه زیبایی افسانه ایی دارد
نه پول زیاد…
اما یک آرزو دارد که مسیر زندگیش را تغییر میدهد
برای رسیدن به آرزویش… باید بهای سختی بدهد
زندگی با هووش
سرگردون شدن با یه بچه…
ازدواج برای دومین بار اونم با…

 

نام رمان : مالک قلب تیکه پارم
ژانر رمان : پلیسی,عاشقانه
نام نویسنده : مانا ماد عضو انجمن رمان سیتی

 

The post دانلود رمان مالک قلب تیکه پارم appeared first on رمان سیتی.

دانلود رمان سرنوشت

دانلود رمان سرنوشت

دانلود رمان سرنوشت

 

دختری که در سن چهارده سالگی مادر خود را از دست میدهد..

در یکی از روزها پدر او مست به خانه میاید و به جگر گوشه ی خود(دختر خود) ت… میکند..
او را رها میکند..
دختری که آواره کوچه و خیابون میشه با افرادی آشنا میشه و…..

 

ژانر عاشقانه پلیسی
نویسندل مائده تاج مزینانی کاربر انجمن رمان سیتی

The post دانلود رمان سرنوشت appeared first on رمان سیتی.

دانلود رمان زندگی به شرط پاک نبودن

دانلود رمان زندگی به شرط پاک نبودن

دانلود رمان زندگی به شرط پاک نبودن

شباهتی که باعث عشق شد…
عشقی که به ازدواج سرانجامید…
ازدواجی که با یه اشتباه….
اینجا زندگی روی خوششو نشون نمیده.غم هست خنده هست اما..
وقتشه که زندگی یه جا عروسک گردان شه و ماهم بازیچش…
وقتشه که عشق روی دیگشو بهمون نشون بده و بگه که فاصلش با نفرت مثه یه تاره موئه…
وقتشه که غم تو خونمون لونه کنه و خدا دستمونو بگیره…

 

نویسنده : مانا ماد کاربر انجمن رمان سیتی
ژانر: طنز عاشقانه غمگین پلیسی

The post دانلود رمان زندگی به شرط پاک نبودن appeared first on رمان سیتی.

دانلود رمان تقدیره یک رویا

دانلود رمان تقدیره یک رویا

دانلود رمان تقدیره یک رویا

 

دختري مهربون و شيطون
به اسمه رها كه عاشقه يه پسره مهربون و شيطون به اسمه اراد ميشه و ديونه وار هم ديگه رو ميخوان
اما خوب مشكلاتي سد راهشون ميشه كه زندگيشون عوض ميشه….
اما باز عشقشون رو حفظ ميكنن و ……
پايان خوش

 

 

نويسنده : دينا صباغي کاربر انجمن رمان سیتی

ژانر : طنز غمگين عاشقانه درام

 

The post دانلود رمان تقدیره یک رویا appeared first on رمان سیتی.

دانلود رمان نبات و بادام تلخ | سما جم

دانلود رمان نبات و بادام تلخ | سما جم

نبات و بادام تلخ | سما جم

نام رمان: نبات و بادام تلخ

نویسنده: سما جم «moghaddas» 

ژانر : #ماجراجویی #عاطفی 
ویراستار: .:~LiYaN~:.

خلاصه رمان نبات و بادام تلخ:

بیست و اندی سال پیش، در شهر کوچکی در غرب کشور، دو مادر اجبارا و به طور پنهانی فرزندان تازه متولد شده‌ی خود را با یکدیگر جابه‌جا می‌نمایند با این قول که هر چه زودتر فرزند خود را باز پس گیرند. اما یکی بر قول خود وفادار نمانده و…
حال در دایره چرخان روزگار، این دو کودک بزرگ شده و هر یک به گونه‌ای خاص می‌باشند؛ روند نرم داستان شکل می‌گیرد تا هر یک با حقیقت اصلی مواجه گردند.

پایان خوش

* بخشی از وقایع و شخصیت‌های داستان و فضاهای ذکر شده، کاملا براساس مشاهدات عینی بوده و تنها نام‌ها و نشانه‌ها تغییر یافته‌اند.

مقدمه رمان نبات و بادام تلخ:

بارها چشم دوختم به کسی، به جایی، به شی‌ایی، حتی گلی یا پرنده‌ای، باشد که نشانی از تو یابم. اما اندوه نگاهم نگذاشت تا حقیقت نزدیکی و همراهی‌ات بر من عیان باشد، این لحظه من هستم و ناریتمی این قلب که تو را دید. 

 

قسمتی از رمان نبات و بادام تلخ:

ـ لگد بزن! خواهش می‌کنم. 
کف دستش را به روی شکم، محکم و دورانی به حرکت در آورد؛ آهش در آمد اما حرکتی را در هیچ نقطه‌ای احساس نکرد.
از وقتی کاوه برای یک پروژه ساختمانی به عسلویه رفته بود، زهره آرام و قرار نداشت.
هشت ماه‌اش کامل شده بود ولی تجربه‌اش می‌گفت که وزن بچه کمتر از دو کیلوست. بی خوابی‌هایش هم مزید بر علت بود. 
شیفت‌های شب زایشگاه رنجور و ضعیفش کرده بود. کلی درس خواند تا توانست ماما شود و در زایشگاه کوچکی واقع در حاشیه شهرشان مشغول به کار گردد. با اینکه از خانواده‌ای معمولی بود، به خاطر همین مدرک و شغلش، عروس خانواده نسبتا خوبی شده بود. 
کاوه که رفت تفریح مادرشوهرش این شد که هر روز به بهانه‌ی سرکشی از خانه پسرش، به آنجا بیاید و سرکوفت شکم کوچکش را به او بزند. 
از هر فرصتی هم استفاده می‌کرد و مسعود چهار ساله؛ کوچکترین نوه دختریش را با خودش می‌آورد و با تعریف از شکل و شمایل و قامت آن نیم وجبی، حرصش را بر سر زهره خالی می‌نمود. 
دو ماه از رفتن کاوه می‌گذشت. اواخر پاییز بود و سرما گردنکشی می‌کرد. نزدیک غروب، زهره دلگیرتر از هر روزی آماده میشد تا به زایشگاه برود. 
جلوی آینه ایستاد و به قامت باریک و چشمان قهوه‌ای و کمی افسرده‌اش نگریست. 
شهر کوچکشان واقع در غرب کشور، به جهت بافت قومی و نوع آب و هوا، مردمان سفیدگون و چشم روشن زیادی داشت. 
همچنین آن خطه از کشور، به داشتن زنان بور و زیبا مشهور بود؛ اما گویی او از نژاد و تبار دیگری است.
همینطور که به آینه خیره بود، درد سنگینی از مهره‌های پشتش شروع و دور تا دور شکمش چرخید و بعد از ثانیه هایی متوقف گردید. 
صدای کوبانده شدن درب حیاط او را مطمئن ساخت که باز مادرشوهرش با کلید، در را باز کرده و داخل خانه شده است. 
به این فرم سر و صدا کردن‌های آسیه خانم عادت کرده بود. به سمت در ورودی رفت. 
مسعود کوچولو خودش را جلوی پاهای زهره انداخت و با جیغ پر خنده‌ای شکلات خواست. به کارهای آن بچه هم عادت کرده بود. 
آسیه خانم غرغری کرد و از باغچه‌ی بی گُل و گیاه و موزائیک‌های گِلی و باران خورده شِکوه کرد، کوتاه جواب سلام زهره را داد و با لختی به طرف آشپزخانه رفت، در قابلمه‌های روی اجاق را بلند کرد و سرکی کشید. 
سپس از شکلات خوری روی میز یک مشت تافی برداشت و به دست مسعود داد و تلویزیون را روشن کرد و خودش را روی پشتی انداخت و تکیه زد. 
زهره لباسش را پوشید و گفت: اگه با من کاری ندارید، برم. 
آسیه خانم نیم نگاهی به شکم زهره انداخت و با ترش رویی گفت: خورشتت که ماشالله پر از گوشته ولی نمی‌دونم چرا به اون بچه‌ی داخل شکمت چیزی نمی‌رسه. به هرحال شب رو با مسعود همین جا می‌خوابیم. فردا صبح سر راهت نون تازه بگیر تا به این بچه صبحانه بدم. 
بعد در هوا با دستش اشاره‌ای به شکم زهره کرد: تو که به فکر اون طفلی نیستی. کاوه که برگرده فقط از تو شاکی نمیشه با ما هم چپ می‌افته که چرا از تو و بچه‌تون مراقبت نکردیم. مثلا درس خونده هستی. یه نگاه به شکمت، معلوم می‌کنه که اون بچه رنگ دنیا رو نمی‌بینه؛ از ما گفتن بود. 
زهره رمق ایستادن و حرف زدن نداشت. شکمش هر چند دقیقه تیر می‌کشید و بعد ساکت می‌شد. خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد.

نوشته دانلود رمان نبات و بادام تلخ | سما جم اولین بار در رمان دانلود پدیدار شد.

دانلود رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر | رویا رستمی

دانلود رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر | رویا رستمی

 همه سهم دنیا رو ازم بگیر | رویا رستمی

نام رمان: همه سهم دنیا رو ازم بگیر

جلد دوم رمان در تمنای توام

نویسنده : رویا رستمی

ژانر : #عاشقانه

 

دانلود جلد اولرمان در تمنای توام

 

خلاصه رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر

کیان زانو زده تا طبق قولی که به دوستاش داده بود حالا اولین دختری رو که دید با چشم بسته بهش بگه دوسش داره…رو می خواد گفتن این جمله اما اگه اتفاقی اون دختر فرشته باشه که بعد از دو سال اونو از نزدیک دیده؟ فرشته ایی که تو این دو سال خانومتر شده و اما نگاهش عاشقه و البته مغرور و کیان چطور پا رو دل بزار و باور کنه تمام اون دو سالو؟

یه رمان عاشقانه ی پر از عشق و غرور…پایان خوش

 

شخصیت ها

کیان:مغرور نبود و مغرور شد.اما هنوز همون مهربونی که می تونه دنیا رو سرحال بیاره.
فرشته:دخترکی که بزرگ شده و حالا می خواد بزرگتر فکر کنه…

نوشته دانلود رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر | رویا رستمی اولین بار در رمان دانلود پدیدار شد.

دانلود رمان در تمنای توام | رویا رستمی

دانلود رمان در تمنای توام | رویا رستمی

 در تمنای توام | رویا رستمی

نام رمان: در تمنای توام

نویسنده : رویا رستمی

ژانر : #عاشقانه

خلاصه رمان در تمنای توام

داستان در مورد دختری به نام آلماست که به پسر داییش علاقه داره اما پسر حتی حاضر نی نگاش کنه داییش پسرش رو مجبور می کنه با آلما نامزد بشه اونا نامزد میشن اما به خاطر دلایلی نامزدی بهم میخوره و این سر آغاز داستانه  ولی ورق برمیگرده…..پایان خوش

مقدمه رمان در تمنای توام:

غرورم مهم است و عشق تو ..مرا می کشاند به هوسناکترین نقطه ایی که غروز مردهمی شود در پستوی افق نگاه زیبایت و من در عسلی چشمان به دنبال بی قراری تو تا جاییمی رم که لحظه ایی سست می شود وجود از اختیارت.غرورم میشوی اگر….

نوشته دانلود رمان در تمنای توام | رویا رستمی اولین بار در رمان دانلود پدیدار شد.

دانلود جلد چهارم آیینه زمان | Fatima Eqb

دانلود جلد چهارم آیینه زمان | Fatima Eqb

نام رمان: آیینه زمان – ظهور و سقوط (جلد چهارم)
نویسنده: Fatima Eqb
ویراستاران: sogol_tisratil و .:~LiYaN~:.
ژانر: طنز  – تاریخی – تخیلی
خلاصه رمان آیینه زمان:

این آخرین قسمت از مجموعه رمان آینه زمان است. در قسمت پایانی با وقایع دوران ساسانیان آشنا می‌شوید. در این قسمت، بچه ها با شخصی به‌ نام باربد که از نوازندگان و خوانندگان برجسته دوره خسروپرویز بود، مواجه می‌شوند. در این قسمت ملیکا، دختر دایی مجید هم وارد ماجرا می‌شود و اتفاقات جالب و هیجان انگیزی را پشت سر می‌گذارند. علاوه بر سفر به دوران ساسانی و آشنایی با مردم و پادشاهان آن دوره، اتفاق جالب تری که قرار است رخ دهد، دیدار بچه ها با خسرو و شیرین است و اتفاقات دیگر که بهتر است خودتان بخوانید.

نگاهی به گذشته :

در قسمت قبل خواندید که بچه ها بعد از این‌که از سرنوشت شاهزاده ونون آگاه شدند، به شیراز برگشتند . بعد از سفر، زندگی به روال عادی برگشت. برخلاف سفر اول که آینه غیب شد، این‌بار اما آینه همچنان در خانه حاج رضا مانده بود. نارسیس برای دیدن آینه به اتاق مجید رفت و همچنان کنجکاو بود تا راز آینه را بداند. بعد از رفتن نارسیس، آینه مواج شد. بعد از مدتی، در یک عصر زمستانی، زمانی‌که مجید از اداره برگشته بود و به خانه‌ی پدرش رفته بود، ملیکا به همراه مرد جوانی که لباسهای قدیمی به تن داشت، به منزل حاج رضا آمدند .
اما قبل از رویارویی مجید و خانواده اش با مرد جوان، اول ماجرای آمدن آن مرد که خود را باربد معرفی کرد و این‌که چه‌طور با ملیکا آشنا شد، بخوانید .

قسمتی از رمان آیینه زمان:

ملیکا: مامان! مامان!
مادر ملیکا: بله؟
ملیکا: مامان! درسامو خوندم… فردا هم امتحان ندارم… مشق هم ندارم… می‌ذاری برم خونه‌ی عمه زهرا اینا ؟
مادر ملیکا: اون‌جا می‌ری چی‌کار ؟
ملیکا: می خوام برم پیش نارسیس.
مادر ملیکا: عزیزم! نارسیس کار داره، زشته هی می‌ری اون‌جا و مزاحمشون می‌شی.
ملیکا: نه نه… نارسیس خودش گفته روزا تنهاست و من برم پیشش. مامان تو رو خدا، تو رو خدا بذار برم. قول می‌دم زود برگردم.
مادر ملیکا که اصرار دخترش را دید، مجبور شد به او اجازه بدهد که برود. ملیکا با خوشحالی شال و پالتویش را تنش کرد، گونه مادرش را بوسید و با خوشحالی راه افتاد سمت خانه‌ی عمه زهرا. البته عمه زهرا فقط بهانه بود، چون هدف اصلی ملیکا رفتن به خانه‌ی مجید بود . اصولاً خانه‌ی آن‌ها که می رود، حسابی به او خوش می گذشت. بهمن ماه بود و هوای شیراز حسابی سرد شده بود، گرچه برف کمی باریده بود اما همان مقدار کم هم به زیبایی های این شهر تاریخی افزوده بود. ملیکا دختر پانزده ساله‌ی دایی محسن بود، دختری شاد و سرزنده و البته بسیار زیبا و نمکین. وقتی می خندید دوتا چال عمیق در دو طرف صورتش به‌ وجود می آمد که همین باعث جذابیتش می شد. ملیکا بدون توجه به اطرافش همین‌طور با ذوق به سمت خانه‌ی حاج رضا اینا می رفت. خانه‌ی دایی محسن تا خانه‌ی حاج رضا، فقط به اندازه یک خیابان راه بود و ملیکا بیشتر اوقات ترجیح می‌داد این مسیر را پیاده برود. آن‌روز عصر ، نزدیک محله خانه‌ی عمه اش رسیده بود که ناگهان صدایی شنید. کسی با مهارت فوق العاده ای مشغول نواختن تار بود. ملیکا عاشق موسیقی بود، برای همین جذب صدای دلنشین تار شد و آرام آرام به سمت منبع صدا رفت. بالاخره سر یه کوچه مرد جوانی را دید که لباس های قدیمی پوشیده بود و بر روی سکویی نشسته و تار می زد. ملیکا با احتیاط به مرد جوان نزدیک شد و بی صدا ایستاد و چشمانش را بست و با لذت به نوای تار گوش داد. مرد جوان متوجه حضور او شد و نواختن را متوقف کرد. ملیکا زود چشمانش را باز کرد و دید نوازنده تار خیره بهش نگاه می کند، کمی جا خورد و با دستپاچگی گفت :
ملیکا: اِ…ببخشید، داشتم رد می شدم… صدای تار زدن شما رو شنیدم… الان میرم.
مرد جوان: صبر کنید بانو !
ملیکا با تعجب به مرد نگاه کرد و جواب داد :
ملیکا: بله؟
مرد جوان: بانو ! اینجا غریب هستم، به دنبال شخصی می گردم ولی تا به حال او را نیافته ام… از شما استدعا دارم که مرا در یافتن وی یاری کنید.
طرز صحبت کردن مرد جوان، باعث تعجب ملیکا شد، چون خیلی قدیمی صحبت می کرد. همان‌جور که متعجب و خیره به نوازنده تار نگاه می کرد، پرسید :
ملیکا: اونی که دنبالش می گردین اسمش چیه؟
مرد جوان: به گمانم نامش مجید باشد.
چشمای ملیکا گرد شد و با حیرت گفت:
ملیکا: مجید؟ مجید پسر عمه منه ولی شاید این مجید، اون مجیدی که دنبالش می گردین نباشه… یه نشونی، چیزی، ازش ندارید که بتونم کمکتون کنم؟

نوشته دانلود جلد چهارم آیینه زمان | Fatima Eqb اولین بار در رمان دانلود پدیدار شد.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز