قدر زمان حال را بدانید که گذشته هرگز برنمی گردد و آینده شاید نیاید.(گالیله)
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶
دانلود رمان گیسو کمند ۲ جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان گیسو کمند ۲ جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان گیسو کمند ۲ جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان گیسو کمند 2

جلد دوم گیسو کمند

نوشته نگین حبیبی کاربر نگاه دانلود

 

اززبان نویسنده رمان

فقط دوستایی که جلد یکو نخوندن…دوتا پیشنهاد دارم واستون:
۱٫برین جلد یکو بخونین…:۳۹۱:
۲٫من خودم خلاصه ای از جلد یکو بهتون میگم که از همین تاپیک شروع به خوندن کنید…:۱۲۸fs318181:
خب خلاصه جلد اول:
کمند دختری از باند عتیقه کالفرنیا ماموریت میگیره وارد باند عتیقه تهران بشه و توجه و علاقه رییس باند”دان”رو جذب کنه..اما این فرد بویی از احساس نبرده و برای کمند که اولین ماموریت و معمولا سوتی میده کار خیلی سختیه…در این بین هم مشکلاتی برای پیش میاد و ماجراهای جالبی براش اتفاق میوفته..حالا هسته اصلی این باند متشکل از سه نفره…دان..صدرا…کسری…حالا با ماجراهایی دان به کمند علاقه مند میشه…و البته که چقدر صدرا جلو پای کمند سنگ میندازه…کمند هم به دان علاقه مند میشه ولی چون مادام یکی از افرادش به اسم دنیل رو با هویت جدید وارد خونه دان میکنه کمند دیگه میفهمه که نمیتونه کنار دان باشه و در نتیجه مجبور میشه دانو گول بزنه و به مادام تحویل بده…حالا بعد سه سال که کمند رییس باند مادام شده و مادام مُرده،دان برای انتقام به سراغش میاد اما چون هنوز بهش علاقه داشته نمیتونه بهش آسیبی بزنه و در نتیجه بعد مدتی می بخشتش و آقا خلاااااااصه اینکه این دوتا بهم میرسن و الان زندگی خوبی دارن…تا اینکه…باید جلد دو رو بخونید دیگه…

ژانر رمان:عاشقانه
خلاصه ای موضوع رمان:بعداز بسته شدن پرونده باند دان…حالا دانیال و کمند و صدرا و کسری یه زندگی عادی به دور از هرجور خلاف و ناامنی رو دارن و همه جوره سعی میکنن این آرامشو حفظ کنن…دانیال و کمند حالا صاحب دوتا فرزند دوقلو به اسم بنیامین و بارانن و این بچه ها تموم زندگیشونن…همه چی به وفق مُراده ولی این وسط کمند نگرانه…نگران از دست دادن خوشبختیش…نگران از دست دادن خونواده اش…کمند و دانیال و صدرا و کسری بعد اینهمه خلاف و آدم کشی…آیا می تونن بدون تاوان به زندگی ادامه بدن؟و خب…زندگی همیشه به وفق مراد نیست و حالا باید این چهار نفر تاوان بدن…
صورت خوشبختی ام کبود است…
عجــــب…دست سنگینی داشت سرنوشت!!!

 

ادامه مطلب

دانلود رمان خاکسترم نکن جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان خاکسترم نکن جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان خاکسترم نکن جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

دانلود رمان خاکسترم نکن

نوشته لیدا۱۳۸۰ کاربر نودهشتیا

خلاصه

روایت زندگی تیارا…دختری که به قول خودش از جنس آتیشه و آتیش بازی رو دوست داره!!!
از محبت پدر و مادرش محرومه…و تلاش میکنه رو پای خودش وایسه!
آدمای زیادی دور و برشن…هم خوب،هم بد!…و تیارا خوب میدونه چجوری با این ادما کنار بیاد!
اما بین همه اینا…یه نفر،زندگیشو زیر و رو میکنه!درگیرش میکنه!…و تیارا به راحتی بقیه توانا به شناختش نیست!!
این ادم…بالاخره میشه یه زندگی جدید…یه رویای جدید…و یه درد جدید تو قلب شکسته تیارا!!
و قطعا گذر زمان…میتونه خیلی چیزا رو به آدم یاد بده!!
از اونطرف…روهام،متقابلا دچار همین قصه میشه…و این دو نفر تو دستای سرنوشت به بازی گرفته میشن…بازی ای که خوشی یا تلخی پایانش،هردوشونو میترسونه!!!
روایت دو زندگی…نه متفاوت،نه شبیه به هم!!!

دختری رنج کشیده ام از دیار عذاب،با قلبی ترک خورده،روحی پژمرده و احساسی بی نهایت عظیم…و تو،مردی از دیار گذشته من.سرسخت،سنگ،دوست داشتنی…آمدی،بی مقدمه پادشاه قلبم شدی.آمدی و پس از گرفتن نفسم،بهانه ای شدی برای شکستنم،خرد شدنم،نابود شدنم…بدون تو،من ماندم و هیچ.من ماندم بدون من…اما تو،عشقی نبودی که رفتنی و بدون بازگشت باشی.بازهم آمدی و معبودم شدی،سنگ صبورم شدی و مرهمی برای زخم های تیغ سرنوشت…گذشته چیزی جز گذشته نیست.آن را بر روی شن های بیابان زمان بنویس تا نسیم عشق آن را بی اثر کند…دوستت دارم.تو نیز،بدون من بهانه ای برای نفس کشیدن نداری.تو تماما منی و من تماما توام…به یاد داری روزی که گفتی تا ابد میمانی…پس به حرفت عمل کن و بامن بمان.تو را درگذشته از نسل خائن دیدم و حال معشوق…و من این خائن عاشق را می پرستم…بگو هستی و بگذار نامت را با عشق بر آسمان قلبت فریاد بزنم…به وسعت رنج هایی که کشیدم و به حرمت عشق،دوستت دارم…برای تو،با رنج هایم سوختم و با عشق ساختم.آتش نبودم اما سوختم…پس تو،خاکسترم نکن…و با من بمان…بگذار رویای بودنت را باور کنم..پایان خوش
دانلود رمان خاکسترم نکن

 

ادامه مطلب

دانلود رمان تو فقط مال منی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان تو فقط مال منی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان تو فقط مال منی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان تو فقط مال منی

نویسنده پ.م

سلام دوستان گل این رمان برام ارسال شده نخوندم..اگر موردی داشت بهم خبر بدین

 

از زبان نویسنده:

سلام دوستان…این اولین رمان من هست و خب مطمئنا قلم روون و خوبی ندارم اما سعی میکنم خوب بنویسم امیدوارم دوسش داشته باشین و نقد کنید و اشکالاتم رو بهم بگید تا تو کارای بعدی جبران کنم…و اینکه داستان تا یه جاهایی روند کندی داره اما کم کم به قسمت های جذاب میرسیم پس وقتی ۴ صفحه ی اول رو خوندید زود قضاوت نکنید و فکر نکنید رمان همخونه ای و  رمان رو ول نکنید. با تشکر پ.م.
خلاصه: داستان درمورد یه دختر باهوش با اسم پری که یه سری مشکلات داره ولی همه رو به خنده میگیره و با بیخیالی ازشون می گذره تا اینکه یه روز که تو خونه بوده اتفاقی میفته که تموم زندگیش از این رو به اون رو میشه و اینجا یه نفر هست که همیشه پشت دختر داستانمونه و یه جورایی اتفاقی که سرنوشت پری رو عوض میکنه از اون شخص شروع میشه…
نویسنده: پ.م.
ژانر: اجتماعی و کمی طنز
شخصیت های اصلی: پری ، ماهان ، ماکان
دیگر شخصیت ها: ترانه ، شیما ، آرش ، مانی و…
داستان از زبان اول شخص ینی پری هستش.

قسمتی از داستان

تو اتاقم روی تخت خوابیده بودم و داشتم درس میخوندم اما واقعیتش هیچی حالیم نمیشد فقط میخوندم از روش که اگه دبیر عقده ایم که تازگیا باهام لج شده ازم پرسید یه چیزی بارم باشه. درسم که تموم شد رفتم یکم خوراکی بخورم که از گشنگی نمیرم و بعدشم مسواک و خواااب.
فکر کنم ساعت ۲ صبح بود که یهو یه صدایی از تو حیاط اومد اولش فک کردم توهم زدم اما وقتی دوباره اون صدا رو شنیدم گرخیدم چون پدرم تازه فوت شده بود (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه ) و سر یه قضیه ای از مامانم جدا شده بود و من الان تنها بودم اونم توی یه خونه تو پایین شهر و خطرناک

ادامه مطلب

دانلود رمان جنون بی قانون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان جنون بی قانون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان جنون بی قانون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

دانلود رمان جنون بی قانون

 

نوشته samira-mis کاربر نودهشتیا

سلام دوستان گل این هم رمانی که درخواست داده بودید

دانلود رمان جنون بی قانون

ازدیگر رمانهای موجود درسایت از این نویسنده

دانلودرمان می گل …دانلودرمان می گل ۲ …دانلود رمان یک روز با ما یک روز بر ما

اززبان نویسنده رمان

خلاصه داستان:
کلا خلاصه نویسیم ضعیفه ولی در کل این و بگم این داستان در راستای می گل نوشته شده
ولی
نمیشه گفت ادامه ی می گل هست…در مورد عشق شهریار و عطرین که موانع زیادی پیش روشونه!!..پایان خوش

از نظر خودم داستان جدیدیه..حد اقل من این موضوع رو جایی نخوندم..سعی کردم یه کم از فضای همخونه شدن بیام بیرون!!
تا حد امکان فضاها اتفاقات قانونی و…رو با تحقیق مینویسم..ولی اگر باز هم ایرادی وارد بود مثل همیشه با کمال میل میشنوم
و در صورت امکان ترتیب اثر میدم!!

اول یه توضیح بدم که کسانی که می گل ۱و۲ ر خوندن میدونن اخر داستان اسم دخت پارمان آترینا عنوان شد..اما به دلایلی من این اسم و تو داستان تغییر دادم…پس خواهشا این رو جزو نقدها مطرح نکنید!
و بعد اینکه…فعلا صحبیتی نیست تا چیزی یادم بیاد!!

قسمتی از داستان

***
شالش رو دراورد و پرت کرد رو کاناپه
هیچ کس خونه نبود..حتما باز مادرش بیمارستان بود و پدرش هم که…..
-همیشه باید تنها باشم…من عمرا ازدواج کنم کار کنم!بچه ام چه گناهی کرده؟؟؟
خیار و از تو ظرف میوه تو یخچال برداشت و گاز گنده ای بهش زد…
آخ که عاشق این بی ادبیای تنهاییم…اگر الان مامان بود میخواست بگه برای یه دختر زشته دهنش اینقدر پر باشه!
با صدای زنگ واحدشون با همون دهان پر به سمت در رفت و به خیالی که مامانشه در و باز کرد…با دیدن شهریار پشت در سرفه کرد…در اثر این سرفه تکه هایی از خیار روی لباس شهریار پرید و تکه هایش هم تو گلوش گیر کرد!
-چی شدی؟؟؟
دستهای قوی شهریار مداوم رو کتفش فرود میومد
-ای بابا چت شد؟؟؟مگه مجبوری؟؟خب یواش یواش بخور…ترسیدی ازت بگیرنش؟؟؟
بعد از چند دقیقه اوضاع روبه راه شد…
عطرین دو سه تا نفس عمیق کشید…حالا دیگه اثری از خیار تو دهنش نبود..مقداریش رو زمین بود و مقداریشم فرو رفته بود!!
-ببخشید…

 

ادامه مطلب

دانلود رمان اسیر درون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان اسیر درون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان اسیر درون جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان اسیر درون

 

نوشته خانومی کاربر نودهشتیا

دانلود رمان اسیر درون

ژانر : عاشقانه اجتماعی ،معمایی و روانشناختی

خلاصه : سونیا صدف تبار ، کارگزار بورس اوراق بهادار است ،او در انجام وظایفش بسیار مقرراتی عمل میکند اما پیشنهاد کاوه معماران ، دردسر عظیمی برای او بوجود می اورد و این چالشی ست بزرگ میان عشق و وظیفه !..پایان خوش

قسمتی از داستان

امروز از آن جمعه های لعنتی ست ، همان ها که انگار با زمان هم سر جنگ دارند ، الحق که مقاومتشان ستودنیست ، چرا که برای تمام نشدن ،حتی با عقربه های ساعت هم دست به یقه شده اند و در این بین ، انسان هیچ چاره ای جز سرگرم کردن خودش ندارد ….
نیم ساعتی هست که روی کاناپه تپل و پفکی خودم ، دراز کشیده ام ، چشمهایم روی قاب عکس مامان و بابا میخ شده است ، پوزخندی روی لبم نقش بست ….. چرا در این عکس دو نفره هم اثری از من نیست ؟
یعنی چه کسی این عکس بسیار خندان را ، آنهم بدون حضور من ! از آنها گرفته است ؟
بابا دستش را دور شانه مادرم حلقه کرده و او هم سرش به سمت شانه های پدرجان متمایل است ، در پشت چهره شادشان انگار هیچ غمی وجود ندارد ،گویی در این دنیای دو نفره ، فقط من ! یک موجود اضافی و بی مصرفم که اگر هم نباشم ،خللی در چرخه زندگیشان وارد نمیشود …..
آهی از سر سوز ،کشیدم ، دوباره سردردم شروع شده بود ، با دست شقیقه هایم را ماساژ دادم اما فایده ای نداشت ، طبق عادت همیشگی ،گوشت بین انگشت شصت و اشاره ام را گاز گرفتم تاکمی آرام بگیرم ….صدای آلارم گوشی ، توجه ام را به خود جلب کرد ، دکمه “snooze ” را زدم و با خود فکر کردم اگر یاد اوری نمی شد ، باز هم به خاطر می آوردم که امروز مهمان دارم ؟

 

ادامه مطلب

دانلود رمان عشق تو پس کوچه های تعصب

دانلود رمان عشق تو پس کوچه های تعصب

دانلود رمان عشق تو پس کوچه های تعصب جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان عشق تو پس کوچه های تعصب

 

 

سلام دوستان گل این هم رمان در خواستی که خواسته بودید

نوشته شهلا خودی زاده کاربر نودهشتیا

خلاصه: دختری پر شر و شور در اوج سن بلوغ… دختری که هنوز معنی عشق را به خوبی درک نمی کند… داستان سرگذشت دختریه به اسم بارانا…. دختری که تو سن کم عاشق پسرعمو شه… کسری که دیوانه ی باراناست . اما عشقش مخلوط با یه سری تعصبه و همین به مرور باعث کلافگی بارانا می شه و دل زدگیش از این عشق…. داستان سرشار از عاشقانه ها و دلدادگی هاست و پر از هیجان…پایان خوش

دانلود رمان عشق تو پس کوچه های تعصب

من به تو احساس مالکیت دارم
تو نترس از حرفم حُسن نیت دارم
همه ی قلبت رو من تصرف کردم
خیلی راحت اینجا من توقف
من رو رفتارای تو تعصب دارم
این دلیل عشقه دوستم خب دارم
من فقط رو عشق تو تمرکز دارم
همیشه تو دستم ی گل رز دارم
دوست دارم خودم پالتو تو بگیرم و تو بپوشی و خودم
خودم قهوه بریزم و تو بنوشی تو بنوشی و خودم
♫♫♫
من رو رفتارای تو تعصب دارم
این دلیل عشقه، دوستم خب دارم
من فقط رو عشقِ تو تمرکز دارم
همیشه تو دستم ی گل رز دارم
دوست دارم خودم پالتو تو بگیرم و تو بپوشی و خودم
خودم قهوه بریزم و تو بنوشی تو بنوشی و خودم
من خودم دوست دارم نگرانت باشم
توى هر لحظه در جریانت باشم
من خودم دوست دارم هیجانت باشم
دائماً موردِ امتحانت باشم
♫اینم آهنگ بنیامین
قسمتی از داستان
“کف دستانم خیس عرق بود… نفسم بالا نمی آمد .
چرا گوش هایم نمی شنید؟…
اطرافم پر بود از آدم های رنگی…
همه لبخند می زدند و دست بر هم می کوفتند…
کجا بودم؟… نگاهم به سفره عقد زیبایی که مقابلم پهن بود خیره ماند…
پس چرا هیچ نمی شنیدم… با لمس شدن دستانم لرزشی بر تنم نشست و نفس بند رفته ام بازگشت و صدا در گوشم پیچید:
– بارانا جان چرا جواب نمی دی؟ بار سومه!

 

 

ادامه مطلب

دانلود رمان عشق در حین نفرت جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان عشق در حین نفرت جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان عشق در حین نفرت جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان عشق در حین نفرت

 

 

نوشته shaparak1113 کاربر انجمن نگاه دانلود

سلام دوستان گلم …سیستم لایک توصیه کنید درست شد…

دانلود رمان عشق در حین نفرت
سلام به همه دوستای سایت نگاه دانلود میخوام دعوتتون کنم به خوندن یه رمان پر از جدال عشق و نفرت و….هیجان! یه داستان متفاوت.
ژانر:
غمگین. عاشقانه. هیجانی.اجتماعی
خلاصه:
داستان درباره زندگی یه دختره که تو یه باند خلاف کار متولد میشه و اسمش رونیکا… تو زندگی بخاطر اونا دردهای زیادی میکشه و موقع عاشقی بشدت عاشق کسی میشه که بعد ها میفهمه عشقش پسر یکی از دشمنانشه و……
مقدمه:
می اییم میرویم در فواصل بین یک اذان و یک نماز نقش بر خاطره ها میزنیم…. زخم میکنیم و زخمی میشویم…نقش بد بر جان و روحمان میزنند و میشود سوهان روحمان تا اخر عمر! گاهی به تقاص گناه نکرده مان عذاب میکشیم…. و به تقاصش از کسی دیگر انتقام میگیریم. یادمان نرود هر چه زیباتر نقش بر جان و روح کسی بزنیم دنیا بهترین نقش را بر وجودت خواهد زد….پایان خوش

قسمتی از داستان:

اعصابم خورد بود…. نشستم رو صندلی چرخونه اتاقم خودکارو با بیحوصلگی رو شیشه کاملا تمیز میز مطالعه ام چرخوندم….. خودکاری که همیشه علاقه داشتم باهاش بنویسم هم نمیتونس ارومم کنه….دره اتاقم زده شد. حوصله بفرمایید گفتنم نداشتم. پس جوابی ندادم بیتفاوت به تابلوی روبروم خیره شدم تابلوی مادری که بچه شو بغل کرده…. دستگیره در پایین کشیده شد. پشتم به در بود صدای مردونه جوونی پیچید تو اتاقم:
_اهم اهم
صدای پسر دایی غد و سیریشم بود از سر کلافگی پوفی کشیدم. دستش رو گذاش رو صندلی چرخون یدست مشکیمو منو بزور چرخوند طرف خودش. اسمش ایلیاس و چهار سال بزرگتره. با بیخیالی این بار زل زدم به فرش که دست باف و گرون قیمت بود فرشی با گل های قرمز و ریز و زیاد با نقش هایی از حیات وحش کف چوبی اتاق رو نصفه نیمه پوشونده بود و به دیوار های کرم رنگ میومد.

 

ادامه مطلب

دانلود رمان فقط چند قدم جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان فقط چند قدم جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان فقط چند قدم جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان فقط چند قدم

 

 

نوشته سارا مدبرنیا کاربرانجمن نگاه دانلود

ژانر اثر: خانودگی و اجتماعی

خلاصه :

دختری بنام بهار درسن ۶سالگی توسط ناپدریش ازخونه طرد میشه ودرمدت دوسال نزد خانواده ایی فقیر زندگی میکنه و وابستگی عجیبی به پسرخانواده پیدا میکنه …..
ولی طولی نمیکشه که سرنوشت مسیر زندگی بهار رو تغییر میده و بهار رو وارد خانواده ایی مرفه میکنه…..
حانواده ایی که بهار در اونجا با حس ها واتفاقات متفاوتی درگیرمیشه…
خانواده ایی که پراز رازهای نگفته و پنهان است….پایان خوش

مقدمه
و وقتی همه چیز کم کم خراب میشود
وقتی که میخواهی به او بگویی که چقدر دوستش داری
وقتی که خوشحالی
وقتی که انتظارش را نداری
همه چیز فرو میریزد…….
همه چیز دست به دست هم میدهند
تا تو را دربهترین لحظات زندگی ات از او جدا کنند……
آری…..جدایی…..
ولی آیا این جدایی همیشگی ست؟؟؟
ابدیست؟؟؟
پس منتظر وچشم به راهم به…..
به نگاه ودیداری دوباره……..
حتی به اندازه ی یک صدم ثانیه……..

قسمتی از داستان

مثل همیشه با بطری که تو دستم بود و اون رو خشبو میکردم باهاش درد ودل میکردم.
دلم براش تنگ شده بود…خیلی…
کاش اون روز با پسره به خاطر من دعوا نمیکرد وتصادف نمیکرد و منو با یه دنیا عذاب وجدان و ترس تنها نمیذاشت . نیمای ۱۲ ساله تنها همدم و پشتیبان من بعد از طرد شدن من توسط ناپدریم و مادرم بود. وقتی که ناپدریم عین یک سگ منو از خونه بیرون کرد و مادرم فقط منو نگاه میکرد و مانع کار همسرش نبود تنها نیما بود که تو اون شب بارونی و وحشتناک به یک دختر ۶ ساله ی تنها و بیچاره مکان داد .
۲ سال درکنار او و خانواده اش زندگی کردم نیما برای ان که خرج زندگی مادر وپدرش رو بدست بیاره سر چهار راه ها فال میفروخت .
کنار خیابون ایستاده بود….من فقط ۶سالم بود وتا اون سن پامو از خونه بیرون نذاشته بودم . هوا بارونی بود ترس عین خوره تو وجودم افتاده بود خیلی گرسنه بودم تنها

 

ادامه مطلب

دانلود رمان غرور بی غرور جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان غرور بی غرور جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان غرور بی غرور جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان غرور بی غرور

نوشته کلرا کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:عاشقانه
خلاصه داستان:
رمان در باره ی دختریست به نام ریحانه…ریحانه زخم کهنه ای دارد که برای ترمیمش مجبور بود سکوت کند…غرورش شکسته….
ریحانه ان زخم را توسط دوستانش پریسا و آترین پوشانده…اما بعد از ۴ سال زخمش تازه میشود….
طی حوادثی با پسری به نام آریان آشنا خواهدشد…و زندگی اش رنگ خواهد گرفت…
انها مانند دو خط موازی هستند…کدام خط باید بشکند تا این دو خط به هم برسند؟چه کسی باید قلم را به دست بگیرد تا آن دو را به هم برساند؟
خدا….
شاید در نقطه ای که هیچ کس باورش نمی شود…شاید…پایان خوش

قسمتی از داستان

-مامان بی خیال توروخدا…
-نه آریان!زشته!من بهشون قول دادم!
– کارتون اشتباه بود!الکی قول دادین!
مامان معترضانه گفت:
اصلا هم اشتباه و الکی نبود.با من میای بریم خاستگاری یاسین!یاهمون یاسمین!
-نــــه …
مامان دستاشو رو گوشاش گذاشت و خیلی محکم گفت:میای!همین که گفتم!
از روی مبل بلند شدم و رفتم تو اتاقم.بحث با مامان مساوی با آب در هاوند کوبیدن بود.
آروم روی تخت دراز کشیدم.گوشیم که کنارم روی میز عسلی بود زنگ خورد.اومدم ناگهانی خم شمو برش دارم که نعرم به آسمون کشید.
تازه ۳ روزه بخیه خورده و الآن…همون لحظه رعنا اومد تو و گفت:داداشی می گ …
اما با دیدن من که از درد به خودم می پیچیدم سمتم دوید و با جیغ گفت:داداش؟!چی شد آریان؟!
به زور رو تخت صافم کرد و پیرهنم و کشید بالا و رو جای بخیم دست کشید که نعرم تو جیغ مامان که تازه اومده بود بالا گم شد.
مامان کنارم نشست و زیر لب گفت:نگاه کن با بچم چی کار کردن!دستشون بشکنه.
سریع به رعنا گفت:رعنا بدو برو یه ظرف آب داغ بیار با یه حوله ی تمیز بذارم رو زخمش….د بدو دیگه!
رعنا سریع از جاشدپرید و از اتاق رفت بیرون.
عوضیا!دزدای عوضی!رفته بودم رعنا رو از خونه دوستش بیارم که تو راه دیدم چند تا پسر چاقو گرفتن سمت پیرزن و می خوان کیفشو بدزدن.رسیدم بهشونو و باهاشون در گیر شدم…

 

ادامه مطلب

دانلود رمان باغ امیری اندروید، جاوا،pdf،ایفون

دانلود رمان باغ امیری اندروید، جاوا،pdf،ایفون

دانلود رمان باغ امیری اندروید، جاوا،pdf،ایفون

دانلود رمان باغ امیری

نوشته طیبه سوری کاربر نودهشتیا

از رمان های موجود در سایت از این نویسنده:

دانلود رمان خنده های قشنگ …دانلود رمان سایه ی هیچکس

خلاصه:
سامان بعد از ده سال به ایران برگشته که تنها وارث ثروت عظیم پدرش از جمله باغ زیبای اجدادیشون باشه اما تا چشم باز میکنه خودشو وسط ماجراهایی می بینه که شاید خوندنشون خالی از لطف نباشه…
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوعه ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند، نشد!

 

قسمتی از داستان
آقای امیری؟
با شنیدن این سوال سرم را بلند کردم و خیلی زود نگاهم با نگاه مرد جوانی که روبرویم ایستاده بود تلاقی کرد. لبخندم او را از تردیدی که به آن دچار بود رهانید و دستش را بسویم دراز کرد: سلام، من نیما هستم خیلی خوش اومدین .
دستش را به گرمی فشردم: سلام، ممنون نیما جان.
در حالیکه در حمل چمدانها کمکم میکرد از او بخاطر حضورش در فرودگاه تشکر کردم. نیما قبل از روشن کردن ماشین مکث کوتاهی کرد و گفت: خیلی متاسفم که در این وضعیت همدیگرو می بینیم . بهتون تسلیت میگم. امیدوارم تحملش زیاد سخت نباشه .
چقدر از این واژه بیزار بودم. در این سالها بیشترین چیزی که از ایران بخاطر می آورم شنیدن این واژه و تکرار همیشگی آن بود. برای تغییر حال و هوای خودم و نیما پس از حرکت اتومبیل گفتم: تو باید پسر کوچیکه دایی بهرام باشی
با لبخند شیرینی که به نمک چهره اش می افزود گفت: بله من پسر کوچیکه و بزرگه دایی بهرام هستم چون دایی تون فقط یه پسر داره
با اینکه خنده ام گرفته بود سرم را با جدییت تکان داده و گفتم: حال نگین و نگار چطوره؟

 

ادامه مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز