عشق، فراموش كردن خود در وجود كسی است كه همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد.
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶
دانلود رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر | رویا رستمی

دانلود رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر | رویا رستمی

 همه سهم دنیا رو ازم بگیر | رویا رستمی

نام رمان: همه سهم دنیا رو ازم بگیر

جلد دوم رمان در تمنای توام

نویسنده : رویا رستمی

ژانر : #عاشقانه

 

دانلود جلد اولرمان در تمنای توام

 

خلاصه رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر

کیان زانو زده تا طبق قولی که به دوستاش داده بود حالا اولین دختری رو که دید با چشم بسته بهش بگه دوسش داره…رو می خواد گفتن این جمله اما اگه اتفاقی اون دختر فرشته باشه که بعد از دو سال اونو از نزدیک دیده؟ فرشته ایی که تو این دو سال خانومتر شده و اما نگاهش عاشقه و البته مغرور و کیان چطور پا رو دل بزار و باور کنه تمام اون دو سالو؟

یه رمان عاشقانه ی پر از عشق و غرور…پایان خوش

 

شخصیت ها

کیان:مغرور نبود و مغرور شد.اما هنوز همون مهربونی که می تونه دنیا رو سرحال بیاره.
فرشته:دخترکی که بزرگ شده و حالا می خواد بزرگتر فکر کنه…

نوشته دانلود رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر | رویا رستمی اولین بار در رمان دانلود پدیدار شد.

دانلود رمان در تمنای توام | رویا رستمی

دانلود رمان در تمنای توام | رویا رستمی

 در تمنای توام | رویا رستمی

نام رمان: در تمنای توام

نویسنده : رویا رستمی

ژانر : #عاشقانه

خلاصه رمان در تمنای توام

داستان در مورد دختری به نام آلماست که به پسر داییش علاقه داره اما پسر حتی حاضر نی نگاش کنه داییش پسرش رو مجبور می کنه با آلما نامزد بشه اونا نامزد میشن اما به خاطر دلایلی نامزدی بهم میخوره و این سر آغاز داستانه  ولی ورق برمیگرده…..پایان خوش

مقدمه رمان در تمنای توام:

غرورم مهم است و عشق تو ..مرا می کشاند به هوسناکترین نقطه ایی که غروز مردهمی شود در پستوی افق نگاه زیبایت و من در عسلی چشمان به دنبال بی قراری تو تا جاییمی رم که لحظه ایی سست می شود وجود از اختیارت.غرورم میشوی اگر….

نوشته دانلود رمان در تمنای توام | رویا رستمی اولین بار در رمان دانلود پدیدار شد.

دانلود جلد چهارم آیینه زمان | Fatima Eqb

دانلود جلد چهارم آیینه زمان | Fatima Eqb

نام رمان: آیینه زمان – ظهور و سقوط (جلد چهارم)
نویسنده: Fatima Eqb
ویراستاران: sogol_tisratil و .:~LiYaN~:.
ژانر: طنز  – تاریخی – تخیلی
خلاصه رمان آیینه زمان:

این آخرین قسمت از مجموعه رمان آینه زمان است. در قسمت پایانی با وقایع دوران ساسانیان آشنا می‌شوید. در این قسمت، بچه ها با شخصی به‌ نام باربد که از نوازندگان و خوانندگان برجسته دوره خسروپرویز بود، مواجه می‌شوند. در این قسمت ملیکا، دختر دایی مجید هم وارد ماجرا می‌شود و اتفاقات جالب و هیجان انگیزی را پشت سر می‌گذارند. علاوه بر سفر به دوران ساسانی و آشنایی با مردم و پادشاهان آن دوره، اتفاق جالب تری که قرار است رخ دهد، دیدار بچه ها با خسرو و شیرین است و اتفاقات دیگر که بهتر است خودتان بخوانید.

نگاهی به گذشته :

در قسمت قبل خواندید که بچه ها بعد از این‌که از سرنوشت شاهزاده ونون آگاه شدند، به شیراز برگشتند . بعد از سفر، زندگی به روال عادی برگشت. برخلاف سفر اول که آینه غیب شد، این‌بار اما آینه همچنان در خانه حاج رضا مانده بود. نارسیس برای دیدن آینه به اتاق مجید رفت و همچنان کنجکاو بود تا راز آینه را بداند. بعد از رفتن نارسیس، آینه مواج شد. بعد از مدتی، در یک عصر زمستانی، زمانی‌که مجید از اداره برگشته بود و به خانه‌ی پدرش رفته بود، ملیکا به همراه مرد جوانی که لباسهای قدیمی به تن داشت، به منزل حاج رضا آمدند .
اما قبل از رویارویی مجید و خانواده اش با مرد جوان، اول ماجرای آمدن آن مرد که خود را باربد معرفی کرد و این‌که چه‌طور با ملیکا آشنا شد، بخوانید .

قسمتی از رمان آیینه زمان:

ملیکا: مامان! مامان!
مادر ملیکا: بله؟
ملیکا: مامان! درسامو خوندم… فردا هم امتحان ندارم… مشق هم ندارم… می‌ذاری برم خونه‌ی عمه زهرا اینا ؟
مادر ملیکا: اون‌جا می‌ری چی‌کار ؟
ملیکا: می خوام برم پیش نارسیس.
مادر ملیکا: عزیزم! نارسیس کار داره، زشته هی می‌ری اون‌جا و مزاحمشون می‌شی.
ملیکا: نه نه… نارسیس خودش گفته روزا تنهاست و من برم پیشش. مامان تو رو خدا، تو رو خدا بذار برم. قول می‌دم زود برگردم.
مادر ملیکا که اصرار دخترش را دید، مجبور شد به او اجازه بدهد که برود. ملیکا با خوشحالی شال و پالتویش را تنش کرد، گونه مادرش را بوسید و با خوشحالی راه افتاد سمت خانه‌ی عمه زهرا. البته عمه زهرا فقط بهانه بود، چون هدف اصلی ملیکا رفتن به خانه‌ی مجید بود . اصولاً خانه‌ی آن‌ها که می رود، حسابی به او خوش می گذشت. بهمن ماه بود و هوای شیراز حسابی سرد شده بود، گرچه برف کمی باریده بود اما همان مقدار کم هم به زیبایی های این شهر تاریخی افزوده بود. ملیکا دختر پانزده ساله‌ی دایی محسن بود، دختری شاد و سرزنده و البته بسیار زیبا و نمکین. وقتی می خندید دوتا چال عمیق در دو طرف صورتش به‌ وجود می آمد که همین باعث جذابیتش می شد. ملیکا بدون توجه به اطرافش همین‌طور با ذوق به سمت خانه‌ی حاج رضا اینا می رفت. خانه‌ی دایی محسن تا خانه‌ی حاج رضا، فقط به اندازه یک خیابان راه بود و ملیکا بیشتر اوقات ترجیح می‌داد این مسیر را پیاده برود. آن‌روز عصر ، نزدیک محله خانه‌ی عمه اش رسیده بود که ناگهان صدایی شنید. کسی با مهارت فوق العاده ای مشغول نواختن تار بود. ملیکا عاشق موسیقی بود، برای همین جذب صدای دلنشین تار شد و آرام آرام به سمت منبع صدا رفت. بالاخره سر یه کوچه مرد جوانی را دید که لباس های قدیمی پوشیده بود و بر روی سکویی نشسته و تار می زد. ملیکا با احتیاط به مرد جوان نزدیک شد و بی صدا ایستاد و چشمانش را بست و با لذت به نوای تار گوش داد. مرد جوان متوجه حضور او شد و نواختن را متوقف کرد. ملیکا زود چشمانش را باز کرد و دید نوازنده تار خیره بهش نگاه می کند، کمی جا خورد و با دستپاچگی گفت :
ملیکا: اِ…ببخشید، داشتم رد می شدم… صدای تار زدن شما رو شنیدم… الان میرم.
مرد جوان: صبر کنید بانو !
ملیکا با تعجب به مرد نگاه کرد و جواب داد :
ملیکا: بله؟
مرد جوان: بانو ! اینجا غریب هستم، به دنبال شخصی می گردم ولی تا به حال او را نیافته ام… از شما استدعا دارم که مرا در یافتن وی یاری کنید.
طرز صحبت کردن مرد جوان، باعث تعجب ملیکا شد، چون خیلی قدیمی صحبت می کرد. همان‌جور که متعجب و خیره به نوازنده تار نگاه می کرد، پرسید :
ملیکا: اونی که دنبالش می گردین اسمش چیه؟
مرد جوان: به گمانم نامش مجید باشد.
چشمای ملیکا گرد شد و با حیرت گفت:
ملیکا: مجید؟ مجید پسر عمه منه ولی شاید این مجید، اون مجیدی که دنبالش می گردین نباشه… یه نشونی، چیزی، ازش ندارید که بتونم کمکتون کنم؟

نوشته دانلود جلد چهارم آیینه زمان | Fatima Eqb اولین بار در رمان دانلود پدیدار شد.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز